دفتر شعر
۶۶ شعر در این دفتر
تا کار جهان به کام کس نیست مدامعیش تو مدام باد و کار تو تمام
تا در ره عشق آشنای تو شدمبا صد غم و درد مبتلای تو شدم
امشب همه شب ز هجر نالان بودمبا بخت سیه دست و گریبان بودم
از آبلهای تازه گل باغ ارمحاشا که شود طراوت روی تو کم
ای آنکه به یکرنگی تو متصفمدر بندگیت مقرم و معترفم
تا کی ز مصیبت غمت یاد کنمآهسته ز فرقت تو فریاد کنم
رخسار تو ای تازه گل گلشن جانکز آبله شبنمی نشسته ست بر آن
تا بود چنین بود و چنین است جهاناز حادثه دهر کرا بود امان
خورشید که هست شمسهٔ هفت ایوانخواهی که بگویمت که چون گشت عیان
در نفی رخت شمع شبی راند سخنروزش دیدم گرفته کنجی مسکن
ای مدت شاهی جهان مدت تودر عید سرور خلق از دولت تو
ای رفعت و شان فروترین پایه توخوبی یکی از هزار پیرایهٔ تو
خوش آن که شود بساط مهجوری طیدر بزم وصال میکشم پی در پی
گر درخور مهرم احترامی بودینزدیک توام قدر تمامی بودی
ای کاش برات من براتی بودیکز مفلسیم خط نجاتی بودی
در عهد معالجات تو بیماریبیکار شد از شیوه خلق آزاری
گر با تو گهی نظر کنم پنهانیلازم نبود که طبع خود رنجانی
ای درگه تو عید گه روحانیدر تهنیتت هم انسی و هم جانی