دفتر شعر
۱۶۰ شعر در این دفتر
خیزُ دَر دٍه شراب گلگون راشادیِ اندرون و بیرون را
ای روی تو آرزوی دلهاشادیّ غمت به روی دلها
تا که بر گرد سبزه لاله برستدر گمان میفتد که چون رخ تست
گل رَخت به باغ در فکندستوز چهره نقاب بر فکندست
هر که را دل به اختیار خودستآرزوهاش در کنار خودست
شاخ سرسبز و چمن دلشادستعالم از عدل بهار آباد است
هر که اندر موسم گل همچو گل می خواره نیستآنچنان پندار کوخود در جهان یکباره نیست
بس شگرفست کار و بار لبتبس عزیزست روزگار لبت
کی بود؟ کی؟ که در آیم ز درتهمچو زلف تو در افتم ببرت
ندانم غنچه را بلبل چه گفتهستکه بس خونین دل و چهره کشفتهست
دل غنچه را باز این غم گرفتستکه پشت بنفشه چرا خم گرفتست
با لب تو جان شکار زلف تستبا رخ تو کار کار زلف تست
تا دم باد صبا بگشا دستگرهی از دل ما بگشا دست
آنچه عشق تو در جهان کردهستبالله ار دور آسمان کردهست
هر که رخسارش آرزو کردستگل بر بارش آرزو کردست
رخت از ماه و لبت از شکرستآنت ازین وینت از آن خوبترست
امروز روی تو ز همه روز خوشترستشیرین لب ز جان دل افروز خوشترست
دلم در آرزوی عشق روی جانانستبعشق می نرسم این همه بلا زانست
آنکه سرم بر خط فرمان اوستگوی دلم در خم چوگان اوست
بریز سایۀ زلف تو عقل گمراهستغلام روی تو چون آفتاب پنجاهست
ماه رویا! ز غمت یک دم نیستکه چو زلف تو دلم درهم نیست
نگار دل سیاهم لاله رنگیستچو غنچه بستهطبعی، چشمتنگیست
بیمار فراق تو بحالیستدر دور تو عافیت محالیست
ترا یک ذره خود پروای ما نیستبنیک و بد دلت را رای ما نیست