دفتر شعر
۱۶۰ شعر در این دفتر
کجایی ای به دو رُخ آفتابِ دلداری؟چگونهای که نهای هیچ جایْ دیداری؟
بر آمد ز گلزار باد بهاریبیاور می ارغوانی، چه داری؟
زهی از روی تو گل شرمساریبنفشه از سر زلف تو تاری
نرگسا! چیستت که پنداریدوش برخاستی ز بیماری
هر شبی با دلی و صد زاریمنم و آب چشم و بیداری
بار دیگر ز که میآموزیاین که دلها به جفا میسوزی؟
گر بخواهی کشتنم یکبارگیرحمتی آخر برین بیچارگی
منم امروز و یکی مطرب و جایی خالیشیشهای پُر ز می و صحن سرایی خالی
ساقیا هین بیار ساغر میتا تنم جان شود چو پیکر می
ترسم آن نوش ز لب کم سخنیدر زبانها فتد به بی دهنی
ماه رویا بسر خویش کنینیک باشد که بدی بیش کنی؟
خه، شاد و کش آمدی کجایی؟شرمت بادا ز بی وفایی
تا کیام انتظار فرمایی؟وقت نامد که روی بنمایی؟
چنان خوب رویی بدان دلرباییدریغت نیاید بهر کس نمایی؟
آخر چه شد که راه جفا برگرفتهایبیهیچ جرم سایه ز ما برگرفتهای؟
بازم لباس صبر به صد پاره کردهایبازم ز کوی عافیت آواره کردهای