دفتر شعر
۱۶۰ شعر در این دفتر
جان را چو نیست وصل تو حاصل کجا برم؟دل را که شد ز درد تو غافل کجا برم؟
سحرگهان که ز بهر صبوح برخیزمهزار فتنه ز هر گوشه یی برانگیزم
خون دل از دو دیده بدامن همی کشمباری گران نه در خور این تن همی کشم
ما حالی از نشاط کناری گرفته ایمدر سر زجام غصّه خماری گرفته ایم
یاد باد آنکه حریفان همه با هم بودیمدوستانی که همه یک دل و محرم بودیم
ترک سر خویشتن بگویمنام تو در در انجمن بگویم
ای بتو چشم نکویی روشنوی ز تو خانۀ دلها گلشن
راه بگشادند بر آیندگانآفرین بر جان آسایندگان
نگارا چند ازین پیمان شکستنز پیشانی دل سندان شکستن
باز دیدی که ابرِ تر دامنباغ را کرد پر گهر دامن؟
آه ازین زندگیّ ناخوش منوز دل و خاطر مشوّش من
بجز از غصّه های مشکل منچیست از روزگار حاصل من؟
کجایی ای به دو لب آب زندگانی من؟کجایی ای غم تو اصل شادمانی من؟
ای رنگ عارض تو، آتش در آب بستهوی چین طرّة تو، از مشک ناب بسته
دلی دارم ز جان دل برگرفتهپس از پیشم پی دلبر گرفته
ای غمزهٔ تیز تو جگرخوارهوی لعل تو طیرهٔ شکرپاره
بدان و آگه باش ای دل ستمکارهوگرچه گفتهاَمَت این حدیث صد باره
مرا دلیست هوس خانۀ غم آبادیکه گر بدور فتادی مرا به افتادی
ای باد صبا خبر چه داری؟از زلف بتم اثر چه داری؟
رویی، چگونه رویی؟ رویی چو آفتابیزلفی، چگونه زلفی؟ هر حلقهای و تابی
لب و دندان یار من نگریدخوشی روزگار من نگرید
من از وجود برنجم مرا چه غم بودیاگر وجود پریشان من عدم بودی؟
نخستم دل بدام اندر کشیدیپس آنگاهم قلم بر سر کشیدی
خطی بر سوسن از عنبر کشیدیسر خورشید در چنبر کشیدی