دفتر شعر
۱۶۰ شعر در این دفتر
لشکر نوروز بصحرا رسیدموسم شادیّ و تماشا رسید
می شنوم باز که باری دگررغم مرا کردهای یاری دگر
زهی در حسرت آن چشم مخمورفتاده نرگس سرمست رنجور
مخور ای دل غم بسیار مخورور خوری جز غم دلدار مخور
دمید صبح، چه خسبی چو بخت من برخیز؟بساز چنگ و برآور خروش رستاخیز
ای ز روی تو آب بر آتشدل ریشم متاب بر آتش
زهی مالیده رویت لاله را گوشبنامیزد زهی خطّ و بنا گوش
مکن بر من ستم جانا از ین بیشبکارت می نیاید به بیندیش
گشت آشکاره راز دلم بر زبان اشکاز چشم خلق ازآن بفتاد بسان اشک
گر من ز سوز عشق تو یک دم بر آورمدود از نهاد گنبد اعظم بر آورم
تا دل اندر مهر دلبر بسته امدر بروی خوشدلی در بسته ام
زان شب که با تو دست در آغوش کرده امیکباره ترک صبر و دل و هوش کرده ام
من چو بچۀ مهر تو بشکستموز دست غم تو بی وفا جستم
گر ترا گویم که عاشق نیستمیا ز جان یار موافق نیستم
جان که در عالم خود او را داشتمبهر تو نابودهاش انگاشتم
چو درد دلست این که من درفتادم؟که در دام عشق تو دلبر فتادم
من نه آنم که ز کویت به جفا برگردمیا ز عشق تو به صد گونه بلا برگردم
دروغ بود که من در غمت صبور شدمخلاف بود که از خدمتت نفور شدم
روی بنمای که دیوانه شدمرحمتی، کز غمت افسانه شدم
عید کنون عید شد که روی تو دیدمکار کنون راست شد که در تو رسیدم
چه جفا بود کز آن ترک ختن نشنیدمچه محالات کز آن عهد شکن نشنیدم
مرا که زهره نباشد که در رخت نگرمبیا بگو که ز وصل تو بر چگونه خورم؟
نه دسترسی به یار دارمنه طاقت انتظار دارم
امید راحت از عالم ندارماگر شادیست ورغم هم ندارم