دفتر شعر
۱۶۰ شعر در این دفتر
در عشق تو دل بجان همی کوشدعاجز شد و همچنان همی کوشد
دلم هر شب از عشق چندان بنالدکه از آه او چرخ گردان بنالد
مژده ای دل که یار باز آمدترک چابکسوار باز آمد
سزد گر غنچه چون من دلخوش آمدکه گل سوی چمن شاد و کش آمد
باد صبا بین که چها می کندکس نکند آنچه صبا می کند
درد دل از حد گذشت و یار ندانددل همه غم گشت و غمگسار نداند
آه کان قاعدۀ وصل چنان هم بنماندزان همه عیش و طرب نام و نشان هم بنماند
رخ خوبت به قمر می ماندذوق لعلت به شکر می ماند
خبر گل به چمن می آرندمژدهٔ جان سوی تن می آرند
تا نگارم رای رفتن می زندعشقش آتش در دل من می زند
سحرگهان که گریبان آفتاب کشندحریفکان صبوحی شراب ناب کشند
ای دل تو را گر آرزوی بیغمی کندآن کن تو نیز موسم گل کهآدمی کند
شاید که دل ز عشق قیامت همی کندکش آرزوی آن قد و قامت همی کند
یا رب! این بچّهٔ ترکان چه ز ما میخواهند؟که همیشه دل ما را به بلا میخواهند
روی از آن خوبتر تواند بود؟هان بگوئید اگر تواند بود
از گلبن زمانه مرا بهره خار بودوز جام روزگار نصیبم خمار بود
هر شبی از سرشک من، دامن خاک تر شودشاد شوم اگر ترا، از غم من خبر شود
هرکه به روی لعل شیرین تو فرمان میدهدجان شیرین از بن سی و دو دندان میدهد
نیکویی بیش از آن نمی بایدفتنه اندر جهان نمی باید
نگارم چو کرد گلستان بر آیدخروش دلم تا به کیوان برآید
نام تو برم زبان بیاسایدیاد تو کنم روان بیاساید
بیتو مرا زندگی به کار نیایدمحنت هجر تو در شمار نیاید
غمت جز با دلم خوش در نیایدسرح جز با تو سرکش در نیاید
گر امروز آن بُتم همدم نیایدنصیب جان من جز غم نیاید