دفتر شعر
۱۶۰ شعر در این دفتر
تاب جمال تو آفتاب نداردبا خم زلفت بنفشه تاب ندارد
دلبرم رسم خود چنین داردکه دل دوستان غمین دارد
دل من ز اندوه ننگی نداردچو داند که شادی درنگی ندارد
هر که چون روی تو رویی داردسر به سر راحت دنیی دارد
عشق تو گر دست در زمانه برآردز آدمیان قحط جاودانه برآرد
گل ز رشک تو پیرهن بدردروی تو پرده بر سمن بدرد
سپیده دم بصبوحی شتاب باید کردپگاه دم قدحی پر شراب باید کرد
دوش با من نگار من آن کردکه به صد سال عذر نتوان کرد
مکن ای دوست اگر بتوان کردهر چه از شور وز شر بتوان کرد
ز رویت دستهٔ گل میتوان کردز زلفت شاخ سنبل میتوان کرد
باد بر خاک ترک تازی کردبا عروسان خفته بازی کرد
باز ما را رخ زیبای تو در کار آوردبا زمان بند کمند تو گرفتار آورد
سحرگهان که دم صبح در هوا گیردصبا چراغ گل از شمع روز واگیرد
سحرگهان که دم صبح در چمن گیردچهار سوی چمن نافۀ ختن گیرد
دلم ز آتش غم چنان می گدازدکه شکّر در آب روان می گدازد
اگر دلدار من روزی، نقاب از رخ بر اندازدبسا عاشق که درپایش، بدست خود سر اندازد
سوز عشقت جگر همی سوزدتاب رویت نظر همی سوزد
سحرگهان که صبا نافۀ ختن بیزدزمانه عنبر و کافور بر هم آمیزد
اومید آدمی بوصالت نمی رسداندیشۀ خرد بکمالت نمی رسد
شب نیست کم ز هجر تو صد غم نمی رسداشکم بچار گوشۀ عالم نمی رسد
نام تو بر زبان من باشدشکر اندر دهان من باشد
هر کرا زلف عنبرین باشدطبع اوبا وفا بکین باشد
گر بر دل من رحم کند یار چه باشد؟ور یاد کند از من غمخوار چه باشد؟
دلبرم سوی سفر خواهد شدکا رمن زیر و زبر خواهد شد