دفتر شعر
۱۶۰ شعر در این دفتر
از تو جز درد دل و خون جگر حاصل نیستچه کنم جان؟ چو جزین هیچ دگر حاصل نیست
چو روی خوب تو خورشید آسمان هم نیستبقد و قامت تو سر و بوستان هم نیست
دل من ار بغمت خوشتر از زبان تو نیستز روی تنگی باری کم از دهان تو نیست
خود ترا عادت دلداری نیستکار تو جز که دل آزاری نیست
دوری از یار اختیاری نیستلیک ما را ز بخت یاری نیست
در فراقت دل ازین سوخته تر نتوان داشتخویشتن را به ازین زیر و زبر نتوان داشت
دلبرم هم ز بامداد برفتکرد ما را غمین و شاد برفت
باد نوروزی ره بستان گرفتدست عاشق دامن جانان گرفت
ای مرا کرده مشوّش زلفتوی ز گل ساخته مفرش زلفت
چه باشد گر ز من یادت نیایدکه از دوری فراموشی فزاید
تا به کف جامِ مِی توانم دیدزهد و سالوس کی توانم دید؟
اهل تو بازار گوهر بشکندزلف تو ناموس عنبر بشکند
دل ز غم عشق تو کی جان برد؟تا که جفای تو برین سان بود
ز لعلت عکس در جام می افتادنشاط عالمش اندر پی افتاد
دل بدان دلنواز خواهم دادجان بشمع طراز خواهم داد
دلم نخست که دل بر وفای یار نهادبه بی قراری با خویشتن قرار نهاد
رخت تاثیر آهی بر نتابدغمت هر دستگاهی بر نتابد
نفس باد صبا می جنبدغیرت مشک خطا می جنبد
کسی که دل به سر زلف یار در بنددبروی عقل در اختیار در بندد
رنگ رویت بر ارغوان خنددلعل تو بر می جوان خندد
رخی چنان که ز خورشید و ماه نتوان کردخطی چنان که ز مشک سیاه نتوان کرد
یار با ما وفا نخواهد کردبا خودم آشنا نخواهد کرد
زلف تو کان همه سرها داردگوییا هیچ سرما دارد
رخ و زلفت از شگرفی، صفت بهار داردخنک آن که سروقدّی، چو تو در کنار دارد