دفتر شعر
۸۶۷ شعر در این دفتر
یاری که از او بسی جفا دیدستمزآن پس که از او چه رنجها دیدستم
بر دل ز غمت دوش ببخشایستمزان گونه که گر نبودمی شایستم
آن عهد که من داد طرب می دادمیک دم قدح باده زکف ننهادم
من دوش بآرزوی رویت هر دمدر رنگ گل و باده نگه می کردم
بس جور که من ز دست جانان بردمبس دست که از غصّه بدندان بردم
تیغت که فشاند بر و سر مردمکوتاه کند راه اجل بر مردم
من دوش شراب ارغوانی خوردمبا یار بکام دوستکانی خوردم
کاری که نبود از آن گزردم یک دمهرگز غم آن کار نخوردم یک دم
از عمر عزیز خود برین خرسندمکآن روز که در غصّه بشب پیوندم
سودای تو بر دگر صنم می بندمهیچم نگشاد از آن وهم می بندم
دوش از غم تو نیک مشوّش بودمتا روز ز دست شب بر آتش بودم
نه باد قبولی ز هنر می جهدمنه چرخ اساس دولتی می نهدم
هردم زدنی چو لاله در خون نهدمزارم چو بکشت عذر موزون نهدم
با زلف تو هر چند بسی کوشیدمنامش ز کسی جز بکژی نشنیدم
بیماری نرگست چو زان سان دیدموان زلف بر آن گونه پریشان دیدم
طبرستان را شگفت جایی دیدمنمناک زمینیّ و هوایی دیدم
آن روز که بر خاطر عالی گذرماز عجب چو نرگس همه در خود نگرم
بی روی تو صدره بگل ار برگذرمممکن نبود که نیز در وی نگرم
گر آب خورم درد شود بر جگرمور خواب کنم گرد شود در بصرم
بس اشک که از دیده بحاصل آرماز آب دو چشم پای در گل آرم
چشمی ز خیال تو پر اختر دارمدستی ز غم هجر تو بر سر دارم
چون در تو نیارم که پیاپی نگرمدزدیده بزیر چشم تا کی نگرم؟
از بس که زیاد نیستی تاب خورمچون کوزه ز حرص آتش ناب خورم
بر من که ازین پس غم عالم نخورمشادیّ و غمش تا بتوانم نخورم