دفتر شعر
۸۶۷ شعر در این دفتر
خصم که ز پس نیزه خورد روز وغااندیشۀ خصمان چنان نیست مرا
گه زلف بنفشه برکند باد صباگه ساغر لاله بشکند باد صبا
جایی که در بقا فرازست آنجارمح تو ز لاف سرفرازست آنجا
جایی که نشان بی نشانست آنجاانگشت خیال بر دهانست آنجا
در دست منت همیشه دامن باداوانجا که تو را پای سر من بادا
شمعم که زمن هست اثر غم پیداشد سوز دلم زچشم پر نم پیدا
گر بگشایم ز غصّه امشب لب رابر چرخ بسوزم از نفس کوکب را
روز آمد و بردوختم از دم لب راپرداخته کردم از روان قالب را
بی یار، کسی که یار نداشت تراو آسوده دلی که خیره بگذاشت ترا
شادی خوانم بنام غمهای ترادادم لقب انصاف ستمهای ترا
چون دید صبا میان بستان گل راوز بی شرمی پیش تو خندان گل را
عید آمد و درد برقرارست مراوآن غم که یکی بود هزارست مرا
زابشخور وصل بهره اشکست مراگلگونۀ رنگ چهره اشکست مرا
در تن غم تو بجای جانست مراسودای تو مغز استخوانست مرا
نه یاری ازین دلگسلی هست مرانه جز غم عشق حاصلی هست مرا
زلف تو چنان بباد بر داد مراکآورد ز خویشتن بفریاد مرا
کرد این طمع خام تبه نام مرابیهوده بباد داد ایام مرا
دل بر تو نهم رغم بد اندیشان راوز تو نبرم ستیزۀ ایشان را
آنها که فلک وفا نداد ایشان راوصل من و تو بد اوفتاد ایشانرا
تیغ تو که بنده میکند شاهان راآورد بسی به راه گمراهان را
ساقت که بآرزو پرستند او راهمچون دل من چرا بخستند او را
دردیست اجل که نیست درمان او رابر شاه و وزیر هست فرمان او را
هر کو بشناخت مستی و پستی رابفروخت بیک جرعۀ می هستی را
می آمد و می رفت پیاله بر ماتا خون بنماند در رگ و ساغر ما