دفتر شعر
۸۶۷ شعر در این دفتر
کس لب به طرب به خنده نگشود امسالاز فتنه جهان دمی نیاسود امسال
آن غنچه نگر چو من گرفتار بدلپیوسته لبش بمهر و انکار بدل
با رنگ رخ تو بر سمن خندد دلجز زلف تو جای خویش نپسندد دل
زلف تو که می برد بآسانی دلمن خیره بدادمش بنادانی دل
شادی طلبی از غم جانان مگسلور دل جویی ز زلف ایشان مگسل
شد عمر و نشد هیچ مرادی حاصلوز بهر سفر نگشت زادی حاصل
کردم ز سفر رمج و عنایی حاصلناگشته مرا هیچ ز جایی حاصل
هر صبحدمی زخواب برخیزد گلرنگی ز دگر گونه برآمیزد گل
ابر آمد و کرد پر گهر دامن گلزیرا همه دامنست پیراهن گل
عشّاق بر آمدند پیرامن گلیکباره زدند دست در دامن گل
آتش چو فکند باد در خرمن گلبر خاک چکید آب پیراهن گل
ای دل همه جام عاشقی نوش چو گلپیوسته لباس عاشقی پوش چو گل
ماییم نهفته گریه در خنده چو گلمرده بدمی و از دمی زنده چو گل
وقتست که دل کند منوّر قندیلآب آرد بر دهان ز آذر قندیل
آن زلف نگر بر رخ آن شهره صنمآویخته بی جنگ و خصومت در هم
بهر تو بود میل بسوی که کنم؟وصل تو بود هر آرزوی که کنم؟
گر در همه عمر روزی از روی کرمگویی که چگونه بی تو با این همه غم
گر چاشنی غمش بیابی یک دمهرگز نخوری تو از پی شادی غم
از حد چو برفت ماجرای من و غمگفتم که به نامه در از آن شرح دهم
از لعل تو پخته گشت هر کاری خاموز خط تو شد دایرۀ ماه تمام
ای شب بستان درازی از صبح بواممگذار که باز خندد امشب لب بام
لب باز مگیر یک زمان از لب جامتا برداری کام جهان از لب جام
پیوسته خمیده همچو ابروی توامچون خطّ تو فتنه گشته بر روی توام
شاید گر از آن روی نکو نشکیبمیا زان سر زلف مشک بو نشکیبم