دفتر شعر
۸۶۷ شعر در این دفتر
بر رشتۀ کا رتو فتادیم چو شمعتن در تف و سوز عشق دادیم چو شمع
با دشمن و دوست انس گیریم چو شمعنقش همه کس فرا پذیریم چو شمع
ای دشمن ملک تو بغم کشته چو شمعبد خواه تو باد دم بدم کشته چو شمع
یاری که ندارد از لبش جام طمعکردیم دروبر غم ایام طمع
یاری که ز عشق اوست جانم غمناکگل پیرهن از رشک رخش دارد چاک
یارب که چگونه خفت دوش اندر خاکوان سیمین وی چگونه بپذیرد خاک (؟)
چون دید فسرده بر رخم ده تو اشککرد از رخ من باستین یکسو اشک
ای دانۀ دل نهاده در خوشۀ اشکدر راه غمت شد سپری توشۀ اشک
در شوق تو از شرح و بیان من و کلکیکباره سپید شد زبان من و کلک
دی گفت ز زیر لب خندانکامشب بر ما نمی خزی پنهانک؟
دل رفت بسوی آن دهن خندانکتا بستاند زو شکری پنهانک
در تیره شبی چون سر زلفش تاریکاز لطف بوصل خویش کردم نزدیک
از بس که چکیدست مرا از هر رگخون بر مژه همچنان که بر نشتر رگ
دارم ز حیات غصّه ها بیش از مرگپیوسته کنم شاد دل خویش از مرگ
چون هست بلای زندگی بیش از مرگچندین چه کنی رنجه دل خویش از مرگ؟
خصم تو که دارد رخ زرد و دل تنگپیوسته چو تیغ میزند سر بر سنگ
از حادثه ها اگر چه باشم دلتنگوز واقعه ها اگر چه دارم صد رنگ
هرگز بکسی... ل این دل تنگوز خوی بدت نه صلح پیداست نه جنگ
مطرب بصبوح داد آگاهی چنگتا بنیوشد سماع خر گاهی چنگ
ای برده گل از رخ چو گلنار تو رنگو آورده ز شرم گل بر بار تو رنگ
کردم بهوس عمارتی اندر دلوز آلت و ساز کار بودم غافل
ای سعد فلک را ز رخ خوب تو فالوی مرغ کرم را ز سخایت پروبال
خاک سر کوی آن بت مشکین خالمی بوسیدم دوش باومید وصال
چون نیست مرا به خدمتت راه وصالسر بر خط دیوان تو دارم همه سال