دفتر شعر
۸۶۷ شعر در این دفتر
خواهی بریار سیم بر، زر برکشچون شمع بسوی یارزر بر سرکش
همچون آواز یک زمانم برکشوانگاه چو چنگ تنگم اندر برکش
ای زلف توی که با همه نیرنگشمی بوسه دهی بر آن لب می رنگش
نرگس که مرا در نظر آمد چشمشوز هرچه خوشست خوشتر آمد چشمش
این آتش غم که بر جگر می کشمشبگداخت مر از بس که بر می کشمش
گر دل زتو بگسلند بغم بشکنمشو آنگه زبر خویش بدور افگنمش
گر جان خواهد ز من همه جان دهمشور عمر گرامی طلبد آن دهمش
رشک ایدم از جعد تو ای عشوه فروشکو روی ترا چنان کشد در اغوش
امشب منم و جام می و نوشانوشفردا بوداع دستها در آغوش
گل گفت اگرت هست بتی مه وش خوشبا من بنشین و بر رخش می کش خوش
ای بر دل من خشم تو چون ناز تو خوشچون موسم گل وقت من از ساز تو خوش
در هم زده یی ز زلف و رخ رنگی خوشبر برده بطاق ابرو آهنگی خوش
ای دیده ندیده چون تو دلخواهی خوشبا بندۀ خود در آی گه گاهی خوش
ای مونس جان ، لطف توام مرهم ریشبس باد جفا و دوریت باز اندیش
آن سرو که نیست در جهان همتایشاز قامت اوست باغ را آرایش
بیزار شدم بی تو زهر آسایشخود چون باشد بعشق در آسایش
زین پس نکنم شکایت این دل ریشکز دیده فتاد غصۀ من کم و بیش
ای دل بنشین طریق کاری اندیشضایع مکن این عمر گرامی زین بیش
بگشاد بخنده لعل جان پرور خویشتا بگشادم بگریه چشم تر خویش
ای دل مطلب زدیگران مرهم خویشخودباش بهر درد دلی محرم خویش
گل کرد ز باده لعل پیراهن خویشبی باده و گل مدار پیرامن خویش
ای لعل تورا نهاده جان سر برخطروی تو کشیده بر سر ساغر خط
لعل تو کزو شکر شدست اندر خطدانی که چرا ز دست دست اندر خط؟
دل پیشکشت جان و تن آورد چو شمعآب از لب تو بر دهن آورد چو شمع