دفتر شعر
۸۶۷ شعر در این دفتر
در موج سرشک و عرق تب جانمغرقه شده بُد دوش همه شب جانم
با آنکه چو شمع بر سر آمد جانمهم عاقبت از پای درآمد جانم
گم گشت دل از برم، یقین می دانمجز در بر تو نیست، چنین می دانم
با روی تو شمع را کجا بنشانم؟با قامت تو سرو چرا بنشانم؟
تا سوز تو از میان جان بنشانمبنشینم و شمع در میان بنشانم
هر سرو که من ببوستان بنشانمبر یاد قد سرو روان بنشانم
تا سوز تو از میان جان بنشانمبنشینم و شمعی بمیان بنشانم
آن زلف خمیده را اگر راست کنمزو کار دل خسته مگر راست کنم
از بهر دمی که با تو بر کار کنمچون نای همیشه نالۀ زار کنم
گرمن ز غمت حکایت آغاز کنمبا خود دل خلقی بغم انباز کنم
اندر دل خود نقش تو پیدا نکنمبر دیده خیالت آشکارا نکنم
نه گفته بدی عهد مزور نکنمکس را بجهان با تو برابر نکنم
می باز خورم و لیک مستی نکنمالا بقدح دراز دستی نکنم
روزی که چو اشک در کنارت بینمچون اشک دوان و پی قرارت بینم
هر شب ز غمت تازه عذابی بینمدر دیده بجای خواب آبی بینم
از دیده فرو باری، اگر آب شوموز زلف برون کنی، اگر تاب شوم
در حق خود از تو صد سخن می شنومدشنام همی دهی و من می شنوم
از خطّ تو شد بنفشه را پشت بخمو آمد ز پریشانی از آن سان برهم
در سنبل او شکست و تاب است بهمدر نرگس او خمار و خواب است بهم
سر در سر خاک آستان تو نهمدل در خم زلف دلستان تو نهم
انگشتریت بر دل خود کامه نهموز حلقۀ او هزار هنگامه نهم
از ضعف اگر کام ز هم بگشایمبنشینم و یکچند همی آسایم
دور از تو اگر لب بنفس بگشایماز بی زوری با دم خود برنایم
ما مهر تو بر میان جان دوخته ایموز هرچه نه یاد تو دهان دوخته ایم