دفتر شعر
۸۶۷ شعر در این دفتر
زان پس که فدای عشق تو کردم جانبر من ز چه خشمناکی ای جانوجهان
دلدار مرا اگر فراخست دهانگل را نه هم از خنده دهانست چنان
چون نیشکرم کرده ز بیداد جهاندر سینۀ تنگ لفظ شیرین پنهان
در فرقت تو چو بلبلم نوحه گرانچون دیدۀ نرگس از پی جان نگران
برخیز و مخور غم جهان گذرانبنشین و جهان بشادمانی گذران
از باد ببین شکوفه را شبگیرانلرزنده شده چو دست و پای پیران
عمری بودم بخدمتت بسته میاندر ساخته با غمت بهر سود و زیان
ای رسم تو در ناکس و کس پیوستنعهدی داری به عهدها بشْکستن
آن غنچۀ دوشیزه نگر آبستناز مهر شده بیک نظر آبستن
نه بی رخت انتظار دانم کردننه جز غمت اختیار دانم کردن
ای حکم ترا نهاده سرها گردندر جنبر طاعتت فلک را گردن
زلف که گرفت خون من در گردنانداخت کمند عشق در هر گردن
سیر آمدم از غم دمادم خوردنوز بس غم گونه گونه در هم خوردن
تا چند ازین غم فراوان خوردن؟سیلیّ جهان بگردن جان خوردن
ای کار دل از غمت روان پروردندرد تو بناز در نهان پروردن
در روزه چو نیست روی می نوشیدنگل را بچه کارست چنین خندیدن؟
مسکین دلم از درد نهانی دیدنشد سبز زروی زندگانی دیدن
در عرضگه سپاهت ای شاه ز منحقّا که بچشم خویش دیدم روشن
ای دل کاری که نیست در خورد مکنچیزی که همی نبایدت کرد مکن
ای مهر بتاب و رحمتی بر من کموی صبح زمانه را بدم گلشن کن
ای دل، بخیال یار خرسندی کنوی دیده، تو با سرشک پیوندی کن
همواره تو این غارت دلها می کنهر بد که از آن بترنه با مامی کن
ای یاد تو تسبیح زبان و لب مناندیشه نمی کنی خود از یارب من
دانی که چه مدّتست ای دلبر منتا بی سببی برفته یی از بر من