دفتر شعر
۸۶۷ شعر در این دفتر
ای خاک درت مایۀ آرایش منوی از غم تو کاهش و افزایش من
شد دیده بعشق رهنمون دل منتا کرد پر از غصه درون دل من
ای شادی آن عهد که بودت غم منبودی شب و روز مونس و همدم من
ای هیچ نخورده غم بغم خوردن منناگشته بپرسشی بپیرامن من
گر رنجه کنی قدم بپرسیدن منروشن کنی از جمال خود مسکن من
شمعم که شدست جان من دشمن منصد تو غم دل گرفته پیرامن من
من بودم دوش و یار سیمین تن منجمعی ز نشاط و عیش پیرامن من
کی خوش بود ای جان پسندیدهٔ منحال دل برگشتهٔ شوریدهٔ من؟
امروز منم زبیم جان نا ایمنفردا ز عذاب جاودان نا ایمن؟
خرسند نشد یار بسر بازی منبرخاست غنش بخانه پردازی من
ای وصف تو سرمایۀ گویایی منمشغولی تو لگام خود رایی من
ای یاد غمت مونس تنهایی منوی خاک درت سرمۀ بینائی من
چون خواب نیاییم بدین چشم درونوز دل نشوی دمی چو اندیشه برون
جانا ز پی وصال چون گشت کنونآمیزش ما ز ناخن و گوشت فزون
هر شب ز غم تو ای غمت روز افزوناز نالۀ من بناله آید گردون
آن دل که نشد ز خطّت ای دوست بروناز دایره وصل نه نیکوست برون
از خار چو آمد گل رنگین بیروناندوه کنیم از دل غمگین بیرون
شد راز من و تو ای صنم فاش کنونافتاد میان خلق و او باش کنون
فرّاش چمن باد شمالست اکنونبی باده و گل عمر و بالست اکنون
سبحان الله ز گردش چرخ برینبی شرکت من غمی نیاید به زمین
دیدی که ز ناز بودم ای ماه زمینگردان شده چون پیاله زان دست بدین
گر رای تماشا کنی ای دل منشینبیرون جه از آن کمند زلف برچین
آن قامت همچو سرو آزاد به بینوان زلف پراگندۀ بر باد ببین
در دست شه آن ساغر غمکاه ببینخورشید که جان می کشد از ماه ببین