دفتر شعر
۸۶۷ شعر در این دفتر
گفتی ز برای می که کمتر خور ازینآخر بچه عذر بر نداری سر ازین؟
شاهی که فلک بلندی اندوزد از اورخسارهٔ خورشید برافروزد از او
آن شمع که آفت سرست افسر اوفربه شود از اشک تن لاغر او
خون گشت دلم ز زخم بی مرهم اوبر خاک چنانکه می شمردم دم او
هر صبح که خندید زخندیدن اودیدم دل خود چاک چوپیراهن او
مشکین سر زلف یا رو نازک تن اوکز ناز نگشت باد بیرامن او
در ساغر می گوهر دیرینۀ اوچون چهرۀ یارست در آیینۀ او
نه کوه گران پای بدارد با تونه باد سبک چخیر یارد با تو
هرچند که رفت آبرویم با توجز دوستی و مهر نجویم با تو
در خلوت وصلت ای چو شکر لب توچون می نتوان نهاد لب بر لب تو
فخرست مرا از آن رخ فرخ توصد شه نکنه آنچه کند یک رخ تو
با آنکه بهیچ سان نیم در خور توباطل نکنم نام خود از دفتر تو
تا آتش مرگ دود بر کرد از توتا باد فنا گرد برآورد از تو
بس سر که به عشق رفت بر باد از توبس شور که در زمانه افتاد از تو
ای رنج زمانه بهرۀ دشمن تواز درد مباد گرد بر دامن تو
ای مقصد آمال در و درگه تووی آینۀ غیب دل آگه تو
هر سال که تشریف دهی چون گل نوبا باد بود برفتنت بسته گرو
جامی که شراب ارغوانیست دروآبیست که آب زندگانیست درو
آن شانه که از تو هست یک موی در اوچون ارّه کشم زبان ز هر سوی در او
شد باد مطّرا گر پیرامن سروآورد چنار دست در گردن سرو
ای دل پی آرزو بسیار مرودیدی که چه جائیست دگربار مرو
تیغت که اجل همی بپرهیزد ازوگر ره یابد زمانه بگریزد ازو
کس نیست که جان بنده برهاند ازویا داد من دل شده بستاند ازو
داری سرعیش از در سودا درشوبی زحمت خویشتن بتنها درشو