دفتر شعر
۸۶۷ شعر در این دفتر
ای دل ره او می روی اوّل خون شووآنگاه بیا تات بگویم چون شو
از بند سخن لبم چو بگشاد گرهاز خشم در ابروانش افتاد گره
چون دید که رکد غمزۀ خیره ستهبر قصد دلم کمان ابرو برزه
ای دوست اگر نیی ز حالم آگاهکز دست تو دارم همه احوال تباه
ای راه وصال تو درازی کوتاهجز بندگی تو هر چه کردیم، گناه
یاران منا، چه بودتان از ناگاهکاندر پی یکدیگر برفتید بگاه؟
ای قامت تو چو روز در دی کوتاهزنهار مدار دست از می کوتاه
بر رهگذرت بس که کنم تر سر راهبگرفت سرشک چشم من هر سر راه
هر گه که ز جور تو من دل خستهدر کار تو پاره یی شوم آهسته
ای بسته بکین من میان آهستهوی کرده مرا قصد بجان آهسته
شایستة هجر خدمتی نا کردهدر نعمت هجران توام پرورده
میآید و چهره از عرق تر کردهچو کان بکفت و اسب ز جابر کرده
بر خیره غرور خویش پیوست مدهبر باد نبوده خرمن هست مده
ای قفل زبخل بردهان افگندهدرعهد توکس ندیدخوان افگنده
اقبال تو باد دایم افزایندهصیت تو رونده دولتت آینده
ای داد تو بر داد و دهش پایندهبر خاک رخ از فروتنی شاینده
ای بر قدم از رشته ر کو پیچیدهچون شمع زرشته پا فرو پیچیده
آن روی ترا هر که ز ناگه دیدهدر تاب رخ تو کرده گمره دیده
در کار تو صاحب نظران نظارهتو غرقه بدریای هوس یکباره
ای بر دل من غم ترا دلسوزهسر گشته ز لعلت فلک پیروزه
ماییم به دست دل گرفتار همهتسبیه گسسته بسته زنّار همه
مستش دیدم گرفته راه خانهخلقی با او ز خویش و از بیگانه
گفتا که چو تنها شوی اندر خانهآیم به بر تو تا کنم افسانه
آن جام طرب شکار بر دستم نهوان ساغر چون نگار بر دستم نه