دفتر شعر
۸۶۷ شعر در این دفتر
تا چند می و ساغر و ساقی طلبی؟با اهل فضول هم وثاقی طلبی؟
ای از تو مرا ذخیره ناکامی بسپایان غم تو بی .....
گل گرچه بنکوییست انگشت نمایسرو ارچه بشاهدیست بستان آرای
ز آمد شدن تو گرچه باشم در وایتا ظن نبری کز تو بگردانم رای
گز زآنکه ترا بکشتنم باشد رایباشم سوی خویش مرگ را راهنمای
هان ای دل حیرت زدۀ بی سر و پایگر هست ترا بخدمت جانان رای
هان ای دل هرزه گوی ناپابرجایبرخاسته یی بقصد آن شهر آرای
شد در سر کار این دل کار افزایصبر و خرد و هر چه مرا بدبر جای
با آنکه تن ضعیف من شمع آسایاز جنبش بادی بنشیند بر جای
در پنجه شدم با قدح مرد گرایتا کرد چنانم که نجنبم از جای
با چشم تو گفتم ایچ دستان منمایزین بیش صداع زیر دستان منمای
رشک آیدم ای دوست که هر نیم شبیدر برگیرد قد ترا بی ادبی
این وادی زندهرود خون بایستیسیلابش از این بسی فزون بایستی
ای دل بشبی که با غمش بنشستیاز ناله خروشی بجهان دربستی
جانا خبرت نیست که دی در مستیبا چنگ چه کرده یی ز چابک دستی
از بس که بلای دل ما می جستیاز خطّ تو در کار تو آمد سستی
امشب که نگارم از برای مستیآمد برم از سر هوای مستی
مشتاق بنیستی ّ من گر هستیما بگزینیمم نیستی بر هستی
در عشق ز کام دل چه در بایستیگر سوز دل و خون جگر بایستی
دردیدۀ روزگارنم بایستییا با غم من صبر بهم بایستی
آن آب کزو بود دلم را شادید رچشم خودش هیچ محل ننهادی
پیوسته کنی تو از غم من شادیچندانکه من از بندگیت آزادی
گر دوش بتم تالۀ من بشنودیبا سنگ دلی بر دل من بخشودی
از غایت جنگجویی و فتنه گریگر گل بکفت فتد دهانش بدری