دفتر شعر
۸۶۷ شعر در این دفتر
زلف تو که چون او نبود خیره سریمشکیست کز وسوخته شد هرجگری
گر بردارم بی تو سر از بیناریدر پا آیم چو عبهر از بیماری
زلف تو که دید آن بصورت ماریگرد شکر تو مور خط بسیاری
بر رغم من ار گرفته بودی یاریآنگه که زرم نبود گفتم: آری
زلفی که بدوست هر دلی را کاریدر زیر کلاه کرد پنهان ، آری
زلفی که چو روز من سیه می داریبر پای دلم بی گه و گه می داری
گر باز آیی دلم بمن باز آریهوشم بدل و روان بتن باز آری
بر شخص تو چون کرد زیان بیماریزین پس نرهد از تو بجان بیماری
هر لحظه به دیگر نظرم می نگریمن راست تر و تو کژترم می نگری
ای غنچه که خنده هر دم از سر گیریدل می دهدت که لب ز هم بر گیری؟
چشمت بکر شمه از سر طنازیدی گفت شبی بوصل من پردازی
ای کرده رخت بماه و اختر بازیوی عادت من در ره تو سر بازی
شادی مطلب دلا برو شاد بزیتن در غم گردون ده و آباد بزی
در بند جهان مباش و آزاد بزیو ز باده خراب گرد و آباد بزی
زیبد اگر از تنگدلی بگریزیدر خرّمی و عیش فراخ آویزی
گرچه نکشم طمع سوی هرچیزیهمت ننهم چو دیگران برچیزی
هیچ افتدت ای جان که مرا برخیزییک ساعتی از راه جفا بر خیزی
ما راست دلی که نیست خالی نفسیهر گوشۀ او ز سر صاحب هوسی
درجنگ ترا بیازمودیم بسیهمچون سپهرخودی فگنده ...سی
چون نیست شکر لبی که بخشد بوسییا ممدوحی که باشدم ناموسی
زین گونه که تو بدل ربایی فاشیعاشق خواهی ز سنگ صد بتراشی
با دل گفتم تو باری آخر نیکیاز من دوری به یار من نزدیکی
تا یافت دلم بزلف تو نزدیکیچون خطّ تو شد بخردی و باریکی
ای گشته فراخ از دهنت دلتنگیوی روز مرا با شب تو یک رنگی