دفتر شعر
۸۶۷ شعر در این دفتر
آن دل که بدی سغبۀ هر دلگسلیزلف تو ببرد آن چنان مستحلی
ای خام که عادتت بود سنگدلیبس خوب و نکویی ، زچه آبی؟ چه گلی؟
چون نیست حدیث وصلت از زر خالیهم نرم کنم ترا بچیزی مالی
چون نیست چمن زرنگ و بویی خالیپروای گل و سمن ندارم حالی
بگذشت بمن رشک بتان چگلیپوشیده رخ از نقاب چشم از چگلی
چون حاصل کارماست بی فرجامیتن در دادیم نیک در بدنامی
بیهوده نهاده ایم برخود نامیبی باده گرفته ایم بر کف جامی
تنها ام و کاشکی تنی داشتمییا زور بدی که بال بفراشتمی
خود را سگ کویت ار نپنداشتمیجز خاک درت خوابگهی داشتمی
گر من ز زمانه حاصلی داشتمیخود را ز تو کی چون خجلی داشتمی؟
در جنگ غمت گر نه زبون آمدمیکی چون سر زلف تو نگون آمدمی؟
از نور یقین ار بمثل روشنمیخود را بحیل در آن جهان افگنمی
یار آمد دوش و کردمش مهمانیهر چِش گفتم نکرد نافرمانی
پیوسته ز بهر شهوت جسمانیاین جان شریف را همی رنجانی
بی آنکه بآمدن قدم رنجانیهر روز مرا بوعده یی بنشانی
گه می خوانی مرا و گه می رانیعاجز کردی مرا ز سرگردانی
خواهی که جهان زیروز بر گردانیتاز و تن خویش بهره ور گردانی
ای دوست مرا اگر چه دشمن دانیحال دل من تو بهتر از من دانی
با کافر اگر جنگ به شمشیر کنیور بادیه را به پای سر زیر کنی
گاهی بخودم چو زلف گستاخ کنیگاهی سرم از جفا بده شاخ کنی
هر لحظه زبان خود چو شمشیر کنیوز مدح سگی را صفت شیر کنی
هر دم زدنی بجور آهنگ کنیتا چون دهن خویش دلم تنگ کنی
یک ذره ز آزار دلم کم نکنیدر حق من انعام جز از غم نکنی
گل رفت بدریورۀ هر انجمنیتا کرد پر از قراضۀ زر دهنی