دفتر شعر
۸۶۷ شعر در این دفتر
چون بر تو نباشد اعتماد سخنیافتد به بدی نام تو در هر دهنی
هم بر سر آن نیی که ما را بینیوان حال که دیده یی یکی وا بینی
تیری، که چو در خود کشمت دور شویماهی، که شوی غریب هرمه بنوی
بر خاک در تو دوش ای سلسله مویبا بی خوابی کرده بدم روی بروی
آمد گل و بلبلی ز دنبالۀ اویمی نالد و سودکی کند ناله اوی؟
خوش باش که تا نه بس ازینجا برویامروز خوشک نشین که فردا بروی
هر دم ز برم رخت نوردی برویدر نامده زود بازگردی بروی
شخصی دارم دلی خراب اندر ویجانی دارم هزار تاب اندر وی
دی گفت مرا حدیث من کمتر گویور می گویی بیا بگوشم در گوی
با آنکه بکس دست بپیمان ندهیزنجیر کنی از زور بر دست نهی
دل در سر زلف تونه زان بست رهیکورا دو هزار بند بر بند نهی
دستی که بر او همی می ناب نهیدل میدهدت که خیره در تاب نهی
من پیرو کهن گشته ز جان فرساییعشق آمد و داد از توام بر نایی
ای سرو که سر بر آسمان می ساییوز قدّ بلند لاف می پیمایی
مانند گل دو رنگی ای بیناییبی زر رخ گلگون بکسی ننمایی
مشتاق توام ، روی بمن ننماییبیمار توان، بپرسشم نگرایی
گل گرچه کند دعوی شهر آراییاو چون رخ تو کجاست در زیبایی؟
یک روز بکوی عاشقان بر ناییوز بهر تماشا نظری نگشایی
کی بر کنم از تو من دل ای بیناییکز عشق تو گشته ام بدین رسوایی؟
گه خصم شوی مرا و گه یار آییروزی بهزار گونه در کار آیی
در هر عمری دمی که دمساز آییآن هم بدوصد کرشمه و نازآیی
گوی انگلۀ قباچه گر بگشاییبر من ز بهشت هشت در بگشایی
آگاه ز حال من سر گشته نییکز عشق چو من زیرو زبر گشته نیی
زلف تو چو بروی تو افتد گوییدر شب بچراغ می کنم دلجویی