دفتر شعر
۸۶۷ شعر در این دفتر
باور نکنی که از من عشوه پرستبر بود دل شکسته آن نرگس مست
ای عزم تو بر شکستن عهد درستز آمد شدن تو پای اومید سست
دی توبت من ز آستین برزد دستبشکست پیاله را و پنداشت که رست
غمگین دل من که شادمان از غم تستعمری گم کرد و جز رضای تو نجست
ترکم سوی آماجگه آمد سرمستچون غمزۀ خود تیر و کمان اندر دست
این ساغر می که بر کف دست من استدانی که چراست نازنینم پیوست؟
عید آمد و ساز پارسایی بشکستگل نیز چو روزه رخت برخواهد بست
تا هست ترا چراغ دانش در دستاز پای طلب همی نباید بنشست
چون دید به گاه رفتن از عزم درستبر رهگذر لب پی جانم شده سست
فرزند ترا اگر بکوهست نشستاز کان هرگز قیمت گوهر نشکست
ای ترک حصاری همه چیزت بنواستالّا یک چیز کز تو آن عین خطاست
یک روز شبی چو شمع برخواهم خاستورنیز زبانم ز کسان باید خواست
ای دل اگرت بوصل دلدار هواستمرگ خود و زندگیت ازو باید خواست
تا دل بهوا جویی مهرت برخاستهر شب غم تو تا بسحر مونس ماست
در چاه ز نخدانت دل ما بنواستوان خال سیاه تو بدین حال گواست
چون ساغر می راز نهانم پیداستخون دل و مغز استخوانم پیداست
اقطاع طرب در نظر ساغر ماستسر سبزی عیش در سر ساغر ماست
از هر چه بدو میل دل غافل ماستجز حیرت و حسرت چه دگر حاصل ماست؟
زلف سیهت که آشیان دل ماستشوریده و آشفته بسان دل ماست
ای هست وزنیست برتر اندیشۀ ماستزان سوی جهان جسم و جان بیشۀ ماست
آتش که بطبع جان کداز آمده استوز روی نهاد سرفراز آمده است
امروز مرا ز چشم بارندگی استتا شب زدلم رنج و پراکندگی است
هر لحظه دل اندر هوسی نتوان بستدل در هوسی هر نفسی نتوان بست
رنگ رخ زر ز سکّۀ دولت تستخون در رگ کان ز جودیی منّت تست