دفتر شعر
۸۶۷ شعر در این دفتر
تیغ تو که مرگ جرعة ساغر اوستسرچشمة آب نصرت اندر سراوست
می ده که دل ریش مرا مرهم اوستسودازدگان عشق را همدم اوست
بی عیش و طرب دمی چو برنارد دوستناچار زهر غمی بیازارد دوست
برخاک درت بخت مرا بخوابگهستدر کوی تو جان بقیمت خاک رهست
بشنو سخن باد که چون دلخواهستبنشین که نه وقت آتش و خر گاهست
از چرخ کهن محنت و دردم تازه ستوز نالۀ من همه جهان آوازه ست
گفتند دل تو از خرد بیگانه ستدیوانگی او همه شهر افسانه ست
گفتم: ز تو خوبتر درین شهر بسیستگفتا که چو من بعالم اندر هم نیست
دی گفت ندیدمت درین روزی بیستخیرست، کم آمدن چرا؟ موجب چیست؟
گرچه دل من چو شمع آتش خایستاین آتش من چو آب جار افزایست
در خدمت تو گر تن من برپایستآن هم نه بزور خویشتن برپایست
بس که بشب مرا خروش و زاریستدر دیدۀ خفتگان ز من بیداریست
تا ظن نبری که در نکوئیت شکیستیا چون رخ تو ستاره یی بر فلکیست
شاها ز غمت زمانه چون دلتنگیستپیروزۀ چرخ هر زمان از رنگیست
گر در دهن تو از فراخی سخنیستآسوده ز گفت و گوی هر طعنه ز نیست
در آرزوی روی چو روزت شب نیستکین سوخته تا صبح دم اندر تب نیست
یک ذره هوای من مسکینت نیستبا ما نفسی ساختن آئینت نیست
با روی تو این دیدۀ پرنم بدنیستبا خط تو آن طرۀ پر خم بدنیست
آن دل که بجز سوی غمت رهبر نیستبی روی دلفروز توام در خور نیست
بی روی تو غمگسار من جز غم نیستیک لحظه دلم ز خویشتن خرّم نیست
امشب که نشان روز در عالم نیستبالای شب از روز قیامت کم نیست
در روی زمین هیچ کست دشمن نیستکش منّت شمشیر تو بر گردن نیست
امشب که فراق را گذر بر من نیستجز دست و یم قلادۀ گردن نیست
ای دل چو ترا ذوق لب جانان نیستکم گوی حکایتی که دل با آن نیست