دفتر شعر
۸۶۷ شعر در این دفتر
گفتم که مرا بر تو ببوسی نازستگفتا که زرت چاره اراینت آزست
اندیشۀ تو چو در دل ما بنشستدلرا همه آز و آرزوها بنشست
این اشک که مونس من غمناکستدر کوی تو بامن وطنش در خاکست
زلف که هزار عهد محکم بشکستپشت و دل صفدران عالم بشکست
دی گفت مرا اسب در آنت چه شکستکاصطبل تو از زاویه های فلکست؟
بی مرگی اگر چه آشنایی مرگ استاز دست مده که آن نوای مرگ است
از عشق دهانت دل مسکین تنگستگفتند فراخست و دلم زین تنگست
هر چند که روی لاله بس دلگسلستدر هجر تو چشم من زر و بیش خجلست
غمهای فراخ من نه در خورد دلستگرم آتشی من از دم سرد دلست
بی روی تو شادی همه در درد دلستو احوال زمانه سر بسر درد دلست
در حضرت عشق هر که او مقبولستهر آرزویی که او کند مبذولست
دلدار مرا ز هر چه خوشتر چشمستزان روی مرا همه نظر بر چشمست
شمعم من اگر چه ز آتشم رنج تنستهجران ویم بتر ز گردن زدنست
تیغ تو که لب تا لب او دندانستدندان اجل در لب او پنهانست
از بس که رخ لاله خوش و خندانستچشم تر نرگس اندر و حیرانست
وقتی که درو راحت درویشانستاز من بشنو گر بتوانی دانست
آن بت که سوی دهانش رهبر سخنستنسرین بر و پسته لب و شکّر سخنست
شیرین دهنت که تنگنای سخنستباماش مضایقت برای سخنست
شادیّ زمانه عاشق طبع منستاندیشۀ غم چه لایق طبع منست؟
درد تو دوای دل وارون منستآسایش اندرون و بیرون منست
این خشک گیا که زرد چون روی منستریزنده و جای جای جون موی منست
گر شرح دهم که بی تو کارم چونستیا حالت چشم اشک بارم چونست
دل خون شد و شرط جان گدازی اینستدر خدمت او کمینه بازی اینست
گازر بچه را سپید کاری آهوستدر آب بسان مردم چشم نکوست