دفتر شعر
۸۶۷ شعر در این دفتر
دریاب گرت دست رسی خواهد بودکین عالم فانی نفسی خواهد آمد
بلبل بسپیده دم همی زد فریادکین آتش گل در همه گلزار افتاد
دمی می رفتم مست و کش و خرّم و شادآن ماه دو هفته پیش من باز افتاد
وقتی که بتم گره بر آن زلف نهاداز سختی بند بر قفا می افتاد
از بس که سوی چمن برد بوی تو بادوز بس که کند گل ز دور خار تو باد
پیوسته مرا چون تو بتی در بر بادعیشم ز لب تو هر زمان خوشتر باد
ای داده مرا جان و جوانی بر باددادم ز پی تو سوزیانی بر باد
خورشید غلام آن رخ مه وش بادتیرستم ترا دلم ترکش باد
کس چون تو اسیر ریش بسیار مبادبرگردن هیچکس چنان بار مباد
.... عشق تو فیروز مبادجز جان من از عشق تو با سوزمباد
بی روی توام صبر و دل و هوش مبادبی یاد تو هر می که خورم نوش مباد
پیوسته کمان دولتت بر زه بادروز تو ز روز و شبت از شب به باد
جام طربم زناگه از دست افتادکارم ز فرا ز چرخ در پست افتاد
گل گرچه بطبع خوب و دمساز افتادمعشوقۀ بلبل خوش آواز افتاد
دل چون ز جهان عیش یکسو افتاددر دام بلازان خم گیسو افتاد
آن دل که بکام دل بدخواه افتاددر چاه ز نخدان تو ناگاه افتاد
ایّام جز از عشوۀ بسیار نداددر دست کسی یک گل بی خار نداد
یک روز فلک کار مرا ساز ندادهرگز سوی من بخت خوش آواز نداد
ساقی بر من چو جام روشن بنهادجانم بهوای خدمتش تن بنهاد
ذوقیست لب ترا که جان دریابدرمزیست که جان عاشقان در یابد
بی روی تو جز بخت نگون کی خسبد؟بیدار بکارت اندرون کی خسبد؟
در بزم ملک زهره نواگر زیبدخورشید شراب و ماه ساغر زیبد
چون آه دمادمم افتدسوز دل من در دل انجم افتد
زلفت که زروی باز پس می افتددر پای تو چون من بهوس می افتد