دفتر شعر
۸۶۷ شعر در این دفتر
عکس رخ تو چو بر فلک می افتدمه در دویی خویش بشک می افتد
چون غنچۀ گل در تک و پو می افتداز شاخ بهر باد فرو می افتد
زلفت همه بر لالۀ تر می غلتندگه بر گل و گاه بر شکر می غلتد
اشکم ز تو در خون جگر می غلتدپیش در تو بخاک در می غلتد
کی بی تو مرا چو غنچه دل خوش گردد؟تا هر نفس حال مشوش گردد
از عکس لبت دیده بدخشان گرددوز یاد رخت سینه گلستان گردد
جایی که مل لعل پیاپی گرددطبعم همه گرد طرب و می گردد
چون کار زمانه بر گذر میگرددهردم همه کارها دگر میگردد
مشک تو نقاب ارغوان می گرددسوسن به بنفشه در نهان می گردد
گل راز طرب همه دهان می خنددگویی ز برای چه چنان می خندد؟
گل در مه روزه همچنان می خنددگویی که بطنز بر جهان می خندد
چون دید بر آورده غم از جانم گردبی فایده بسیار پشیمانی خورد
دوش آن دل خون گشتۀ محنت پروردجان هم بغم تو داد بر بستر درد
هر کس که در آن قامت موزون نگرداو را بقیاس خویش کوته شمرد
آن لاله نگر چو ساغری آمده خردیک نیمه از آن صافی و یک نیمش درد
زین سر که زبان دور باشت داردخصمان ترا بگفت و گو نگدارد
بر من چو لبت ببوسه شکّر باردچشم تو روا بود گرش بشمارد
آیین ستمگری که عالم دراددر طبع بهار عدل می نگذارد
زلف تو از آن باد که در سر داردجز بر گل لاله گام می نگذارد
خون گشته دلم با تو چنان خو دادکاندوه ترا شادی جان پندارد
زلف تو که خون خلق ازو می باردگیرم دل عاشقان همی آزارد
گر حلقۀ زلف تو کسی زبشمارددر حال دلش بکفر ایمان آرد
آن ماه که چرخ بر رخش مهر آردنقاش ازل مثل رخش ننگارد
اشکیم ز اندازه برون می باردکم بود ازین سان که کنون می بارد