دفتر شعر
۸۱ شعر در این دفتر
سفر گزیدم و بشکست عهد قربی رامگر به حله ببینم جمال سلمی را
گیتی که اولش عدم و آخرش فناستدر حقّ او گمان ثَبات و بقا خطاست
حلقه زلف یار ، دام بلاستدل درو بسته ایم عین خطاست
یک امشبم که خم ابروی تو محراب استچرا به گرد من از آب دیده غرقاب است
بگشاد عشق روی تو چون روزگار دستدست غمت ببست مرا استوار دست
گفتار تلخ از آن لب شیرین نه در خورستخوش کن عبارتت که خطت هرچه خوشتر است
رویت از حسن در جهان سمر استعقد زلفت نشیمن قمر است
خسروا ،وقت می گل فام استرونق عیش درین ایام است
روز جشن عرب و وقت نشاط عجم استشادزی گرچه فلک باعث اندوه و غم است
شاها درِ تو قبله شاهان عالم استگردون تو را مسحر و گیتی مسلم است
آنک به حق داور زمان وزمین استخسرو پیروز بخت نصرة دین است
انک بر تخت مکرمت شاه استشرف الدینِ حق شرفشاه است
شاهی که شیر پیش حسامش چو روبه استفرمان ده جهان عضدالدین طُغَنشَه است
شاها اساس ملک به تو استوار بادعمر تو همچو دور فلک پایدار باد
نوروز فرخ آمد و بوی بهار دادبوی بهار و مژده زلفین یار داد
دلم که در همه عالم غم تو کرده مرادامید ده که ز وصل تو کی رسد به مراد؟
مرا ز دست هنرهای خویشتن فریادکه هریکی به دگرگونه داردم ناشاد
تا غمزه تو تیر جفا بر کمان نهادخوی تو رسم خیره کشی در جهان نهاد
گل ز خرگاه چمن روی به صحرا داردسر می خوردن آن خرگه مینا دارد
ایزد چو کارگاه فلک را نگار کرداز کاینات ذات تو را اختیار کرد
دل همی خواهد از آن پسته که شکّر گیردجان طمع دارد از آن لعل که گوهر گیرد
چو سنبل تو سر از برگ یاسمین بر زدغمت به ریختن خونم آستین بر زد
قصر هدی شد به سعی شاه مشیّدرایت اسلام سر کشید به فرقَد
چون کوکبه عید به آفاق درآمددر باغ سعادت گل دولت به برآمد