دفتر شعر
۸۱ شعر در این دفتر
نباشدت نفسی در سر آن کله داریکه سر به کلبه احزان ما فرود آری
زهی چو عقل علم گشته در نکو کاریمسلم است تو را نوبت جهانداری
هر کجا تازه بخندید گل رخساریبر رخم بشکفد از خون جگر گلزاری
دوش آوازه درافکند نسیم سحریکه عروسان چمن راست گهِ جلوه گری
سریر سلطنت اکنون کند سرافرازیکه سایه بر سرش افکند خسرو غازی
ای ظفر موکب تو را بر پیدو جهان پیش همتت لا شی
در این هوس که من افتاده ام به نادانیمرا به جان خطر است از غم تو تا دانی
ای ماه سروقامت و ای سرو ماه رویوصل تو تا نموده مرا چند گاه روی
زهی مسخّر حُکمت ز ماه تا ماهیشه ستاره سپاه و سپهر درگاهی