دفتر شعر
۱۰۷ شعر در این دفتر
خدایگان جهان مالک رقاب اممتویی که هست زبان تو ترجمان قضا
ای خسروی که از رخ دوشیزگان غیبهر لحظه دست فکرت تو در کشد نقاب
عالی رضی دین تویی آن شمع دل که هستلفظ شکرفشان تو پیرایه صواب
خدایگانا شاگرد رای توست قضاادب نباشد اگر بگذرد ز حکم ادیب
ای تو را در وجوه شمع و شکرنقد هر کیسه کاسمان بر دوخت
ای سینه روزگار پر جوشاز آتش تیغ آبدارت
ای قبای سپهر آمده تنگاز چه؟ از رشک حلقه کمرت
حامی ملک سعد دولت و دینچرخ در سایه حمایت توست
ای خسروی که رایت جاه و جلال توسر بر محیط عالم علوی فراشته ست
بدر دین حاکم آفاق مبارک تویی انکگلبن ملک ز تو تازه و تر بشکفته ست
خدایگان صدور زمانه صدرالدّینتویی که طلعت تو نوردیده خردست
پناه و مقصد اهل هنر صفیّ الدّینتویی که همَّت تو سر بر آسمان سوده ست
شاها عجم چو گشت مسخر به تیغ تورو لشکری به بارگه مصطفا فرست
خدایگان جهان شهریار روی زمینتویی که رایت عزمت همیشه منصور است
خدایگانا بر بنده بندگیت چنانکنماز و روزه بود بر جهانیان فرض است
پناه و قدوه شاهان عصر نصرت دینتویی که خاک درت کیمیای فرهنگ است
خدایگان جهان شهریار روی زمینتویی که ذات تو تنها نشان اقبال است
خدایگان همه خسروان روی زمینتویی که طبع لطیفت سراچه قدم است
صاحب جلد کت از راه ببردوین هم از جلدی آن قحبه زن است
ای فلک سر بدان درآوردهکه تو گویی که خاک پای من است
خدایگانا با دست گوهر افشانتهمیشه کار زمین وزمان گهر چینی ست
بزرگوارا دانم که بر خلاف قدرحقیقت است که جز کردگار قادر نیست
فرمانده اکابر دنیا بهاءدیندوران جاه و عمر تو را انقراض نیست
خدایگانا آنی که طاق ایوانتز راه قدر و محل باستاره باشد جفت