دفتر شعر
۴۶۰ شعر در این دفتر
دو روزه هجر تو با جان دوستان آن کردکه از هزار خزان، با بهار نتوان کرد
یاد روی تو همآغوش گلستانم کردلذت درد تو آسوده ز درمانم کرد
بس که دود آه عاشق پرده افلاک شدسینه افلاک از داغ کواکب پاک شد
چشمی که با غبار درت آشنا شوددیگر چو نقش پا، کی ازین در جدا شود؟
مبادا کام جان از عیش، تا کام از الم گیردفسون عافیت بر دل مخوان، تا خو به غم گیرد
ما اسیران چه کسانیم، گرفتاری چندروزگار خوش ما چیست، شب تاری چند
دگر بر آتش می، توبه سوختن داردز آب، چهره چو گل برفروختن دارد
هیچ دورانی چو عهد بیسرانجامی نبودحیف ازان عمری که در خونابه آشامی نبود
............................................................ون نوشتهاند
وجودم را نه از آتش، نه از گل پرورش دادندسراپایم ز نور عشق چون دل پرورش دادند
تا پرده از رخت به کشیدن نمیرسدصبح نشاط ما به دمیدن نمیرسد
مرا هر قطرهای کز دیده در دامن فرو ریزدشود چشمی و خون بر حال چشم من فرو ریزد
در طرب ز ازل بر من حزین بستندگشاد نیست دری را که اینچنین بستند
سوای تو در سینه هر خام نگنجدخوش باش که این باده به هر جام نگنجد
کی به بزم عشق، هر لب پی به جام می برد؟هر تنک ظرفی، به جام دوستی کی پی برد؟
نو نیاز خواهشم، لیک از حجابم ساختندسربسر مهرم، ز نور آفتابم ساختند
ذوق غمت ز سینه محزون نمیروداز دل هوای درد تو بیرون نمیرود
چه رنجش است کزان تندخو نمیآید؟کدام فتنه که از دست او نمیآید؟
دلم ز کعبه نه محمل نشسته میآیدبه دیر رفته و زنار بسته میآید
میگساران را لبت یاد از می گلگون دهدبی لب لعلت، می گلرنگ طعم خون دهد
ز من ترسم عنان آن نرگس جادو بگرداندبگردد روی بخت از من، گر از من رو بگرداند
کشد صد طعنه از دشمن چو با من همنشین باشدبنازم دوستی را کز وفاداری چنین باشد
گر دل به المهای تو منسوب نباشددر سینه اگر جا دهمش، خوب نباشد
در آتشم از چهره برافروختهای چندچون شعله ز هم سرکشی آموختهای چند