دفتر شعر
۴۶۰ شعر در این دفتر
هرکجا زندهدلان شست دعا بگشایندباورم نیست که یک تیر خطا بگشایند
یا رب چرا به درد دلم دیروا رسیداز دل شکستنم به دلش چون صدا رسید
آهم از پیچیدگی، چون رشته، تن را تاب داداضطرابم اشک را خاصیت سیماب داد
رنجیدن تو باعث نومیدی من شدپیراهن امید، مرا بی تو کفن شد
به عزم جلوه چو آن گلعذار برخیزدنشان عافیت از روزگار برخیزد
چون کشته نگاه تو سوی کفن رودجان ز تن برون شده بازش به تن رود
لبت به خنده شیرین چو همنفس گرددبه گرد لعل تو روحالامین مگس گردد
ز چشمم بی تو شب چندان سرشک لالهگون افتدکه هرجا پا نهد اندیشه، در دریای خون افتد
می را چو آب، لعل تو بر خود حلال کردگویا که خون بیگنهانش خیال کرد
نشاه میخواستم از باده، خمارم دادندروز روشن طلبیدم شب تارم دادند
من و آیینه حسنی که تابش را بسوزانددلم را سجدههای گرم او ابرو بسوزاند
نوک مژگان چه حیرت گر ز دلها بگذرد؟دل چه باشد تیر عشق از سنگ خارا بگذرد
نالهای کردم، خروش اهل شیون تازه شدبلبلان را شیوه افغان گلشن تازه شد
در هجرت، از شکست، دلم را اثر نماندزین پیش بی تو بود قرارم، دگر نماند
اسیر عشق تو از ننگ کفر و دین میردکسی که غیرت عشقش بود، چنین میرد
مسیح دید لبت، رنگ او دگرگون شدز سحر غمزهات اعجاز را جگر خون شد
گر گشایم لب دمی، عالم پر افغان میشودگر کنم دور آستین از دیده، طوفان میشود
کی دواجو بود آن دل که ز دردش دم زدداغ بیدردی آنم که دم از مرهم زد
ز دلها درد دل برداشتن هم عالمی داردبه بالای غم من ریز گو هرکس غمی دارد
بهر هر دیوانه گر ویرانهای پیدا شودکی من بیخانمان را خانهای پیدا شود؟
زورم به یک اشاره ابرو نمیرسدهرگز به ناتوانی من مو نمیرسد
عالمی بر خویش بالیدم چو از من یاد کردبندهام تا کرد، گویی بندهای آزاد کرد
هرگزم چون لاله دل بی داغ ته بر ته مبادتا بود غم، در دلم آسودگی را ره مباد!
هنوز از نالهای صد شعله در جان میتوانم زدنوای عندلیبی در گلستان میتوانم زد