دفتر شعر
۴۶۰ شعر در این دفتر
آیینه ما تا ز رخت عکس نما بودروی دل خلق از همه سو جانب ما بود
از خمار زخم دل تا چند درد سر کشدچاکهای سینهام خمیازه بر خنجر کشد
کسی کو عشقبازی پیشه داردکی از رسواشدن اندیشه دارد
گر به صحرا بگذرم از اشک من گلشن شوددر چراغ لاله آب چشم من روغن شود
رشک نام او زبانم را ز غیرت لال کردعشقم از گفت و شنود خلق فارغبال کرد
به بزم دوش حدیث تو در میان افتادچو شمعم آتش غیرت در استخوان افتاد
ز آب چشم من هر قطره طوفان دگر باشدبه جز دامان صحرا کاش دامان دگر باشد
میرم ار خوی ستمکاری ز سر بیرون کندشمع را گر تن نکاهد زندگانی چون کند؟
در مجلسی که احباب شرب مدام کردندنوبت به ما چو افتاد آتش به جام کردند
گفتم از عشقت کشم دامن گریبانگیر شدسر کشیدم، گردنم تا پای در زنجیر شد
رسد گر بر لبم جان، چون رسی، ناچار برگرددبیا تا آفتابم از سر دیوار برگردد
شکیب عاشقان، معشوق را دیوانه میسازدمحبت، شمع را پروانه پروانه میسازد
سنبل زلف تو خط بر سنبل تر میکشدسرو قدت حلقه در گوش صنوبر میکشد
مرده بودم از خمار می، شرابم زنده کردکشته بود آتش مرا، ساقی به آبم زنده کرد
ای خوشدلی برو که غمینم سرشتهانددرمان گداز و درد گزینم سرشتهاند
عجب قیدیست عشق سخت بنیادمبادا گردنی زین قید، آزاد
دلم پروای این و آن نداردغمی غیر از غم جانان ندارد
باده گر فردا خورم، عالم کنون پر میشودتا شده جامم تهی، صد دل ز خون پر میشود
آسودگی نصیب دل زار کس مباد!مرهم وبال سینه افگار کس مباد!
دگر به وسوسه توبهام دماغ نماندبپار باده که نوری درین چراغ نماند
بیا که بی تو مرا نور در چراغ نماندبهار عیش مرا لالهای در باغ نماند
هرگز مرا به کعبه ز دیر التجا نشدیک حاجتم نماند که آنجا روا نشد
آن غنچهام که راز دلم بر ملا نشدگر شد زبان به شکوه رضا، دل رضا نشد
در چمن کی دلم از فیض هوا بگشاید؟پرده بگشا که ز رویت دل ما بگشاید