دفتر شعر
۴۶۰ شعر در این دفتر
شمع وصلت هرکه را شب خانه روشن میکندروزنش در خانه، کار چشم دشمن میکند
چون غنچه دلم از نم خون زنگ برآوردخون دل من عاقبت این رنگ برآورد
نشاط ما اسیران از دل اندوهگین باشدنمیبندیم لب از خنده، تا خاطر غمین باشد
نه هرکه مرد ازو در جهان اثر ماندز صد چراغ یکی زنده تا سحر ماند
طایر عشقم و از شعله پرم ساختهاندمگر از جوهر فیض نظرم ساختهاند؟
کی بی توام نظاره به چشم آشنا شود؟بنمای روی خود که مرا دیده وا شود
باز تیر ستمت رخنهگر جان که شد؟دست بیداد تو مخصوص گریبان که شد؟
مرا چو کار بدان زلف تابدار افتادنماند تاب دل و عقدهام به کار افتاد
چشم ترم گهی که به آن خاک پا رسدباشد چنان که تشنه به آب بقا رسد
کسی چگونه دلم را پی سراغ شودکه در سراغ دلم خضر بیدماغ شود
هرگزم دیده چنین مایل دیدار نبودشوق تا بود، به این گرمی بازار نبود
نام تو بردم آتش شوقم به جان فتادباز این نهفتنی سخنم بر زبان فتاد
چه باشد جان که عاشق در ره جانان برافشاندز جان بهتر نثاری بایدش تا آن برافشاند
محفل دردی طلب، از سیر شهر و کو چه سودسر به پای شعله نه چون شمع، از زانو چه سود
هر لحظهام بتان به غمی آشنا کنندترسم که رفتهرفته مرا بیوفا کنند
دل خواست که برخیزد ازان کو، بتر افتادچون سرو ز گل پای کشید و به سر افتاد
تا عشق مرا بر سر بازار نیاوردحسن از نگه گرم، خریدار نیاورد
بر سر پیمانه غم هرگز این صحبت نبودبود غم هم پیش ازین، اما به این لذت نبود
کس چرا بیهده با مردم عالم باشدهیچ غم نیست ز تنهایی اگر غم باشد
در دل بوالهوس ار ذوق محبت میبودعاشق از رشک گرفتار چه محنت میبود
سزد چو جلوه حسنت نظارهخواه شودکه صد حیات خضر صرف یک نگاه شود
با لبت عمر ابد عیش نهانی میکندخوبرویی با جمالت کامرانی میکند
موسم گل چون حریفان جای در بستان کنندعندلیبان را ز جای خویش سرگردان کنند
ز مژگان بوالهوس را در غمت کی خون به بار آید؟نروید گل ز خار خشک اگر صد نوبهار آید