دفتر شعر
۴۶۰ شعر در این دفتر
به سرو سیمتنی راه بردهام که مپرسبه شمع انجمنی راه بردهام که مپرس
راست رو نیست بر آماج اثر، تیر نفسچه عجب گر گلهمندیم ز تاثیر نفس
در کوی تو فردوس تمنی نکند کسبا نور رخت، یاد تجلی نکند کس
شد تیره روز خلق، ز عارض نقاب کشدست نوازشی به سر آفتاب کش
گر کنم گریه به اندازه چشم تر خویشگیرد از غیرت من، ابر چو دریا سر خویش
بیگانه گشتهام ز همه مدعای خویشدر آشنایی بت ناآشنای خویش
تو و گشت چمن ای گل، من و کاشانه خویشخاطرم ساخته چون جغد به ویرانه خویش
دزدم ز بس حدیث ترا از زبان خویشدارم چو غنچه، مهر ابد بر دهان خویش
کی کنم هرگز شکایت سر ز جور یار خویششکوهها دارد دلم از طاقت بسیار خویش
دلم خون شد چو دیدم حلقهحلقه گشته گیسویشگمان بردم که هریک چشم حیرانیست بر رویش
آغشتهام چو پنبه ز خوناب داغ خویشمنت ز شاخ گل نپذیرم به باغ خویش
عشقم آتش زد به دل، در دیده مسکن کردمشآستین زد بر چراغم، خانه روشن کردمش
تا کی چو عاقلان غم ناموس و نام خویش؟مجنون او شو و ز جنون گیر کام خویش
عشق خواهی، خنده را بر لب کش و دلتنگ باشآشتی کن با غم و با عافیت در جنگ باش
هستیم با تو بر سر عهد قدیم خویشما گم نکردهایم ره مستقیم خویش
غم کجا شد که به جان آمدم از شادی خویشهیچکس نیست چو من دشمن آبادی خویش
مرده را زنده کند چون سخنآراست لبشغنچه گلشن اعجاز مسیحاست لبش
کرد آه من از اثر فراموششد شام مرا سحر فراموش
دیدم به چشم آینه بسیار سوی خویشخالی نیافتم ز تو یک تار موی خویش
گیرم ز دل به بادیه غم، سراغ خویشباشد چو آفتاب، دلیلم چراغ خویش
نگار من که بود ترک و غمزه چندانشغزال دشت فریب است چشم فتانش
مردم از غیرت، جدا از صحبت اغیار باشچند روزی هم به رغم غیر، با ما یار باش
دوش آمد ز سفر مژده که یار آمد پیشدیده تا فرششدن، پای نگار آمد پیش
عشق، هرکس را ز باغی کرده گل در دامنشما و دود گلخن و موسی و نار ایمنش