دفتر شعر
۴۶۰ شعر در این دفتر
سوزم همیشه از نفس آتشین خویشچون شمع ایستادهام، اما به کین خویش
هرکسی شاد به سال نو و نوروزی خویشدل شوریده عاشق به غماندوزی خویش
کَنم به ناخن حسرت، بدن من درویشبدین وسیله مگر ناخنی زنم در خویش
بسی چون سایه افتادم به پای سرو آزادشز خاکم برنمیدارد، نمیدانم چه افتادش
روشن شود ز دود دماغم چراغ فیضفیض است آنقدر، که ندارم دماغ فیض
تازه شد با شعله در بزم تو پیمانم چو شمعشد چراغ دیده روشن تا به مژگانم چو شمع
نیافت منصب پروانه چراغم شمعشبی نکرد درین کلبه، کار داغم شمع
غیر آه و اشک حسرت نیست در بارم چو شمعتا به مغز استخوان شد گرم، بازارم چو شمع
فسرده صحبتم از انتظار گریه شمعگلی نچید شبم از بهار گریه شمع
دارم دلی، اما چه دل، صدگونه حرمان در بغلچشمی و خون در آستین، اشکی و طوفان در بغل
دامان عشقِ سلسله مویی گرفته دلاز دست رفته و برِ رویی گرفته دل
تا کی کنی به گریه، طلب آرزوی دل؟ای دیده پیش خلق مریز آبروی دل
میآیم از طوف حرم، بتخانه پنهان در بغلزنار راهب بر میان، ناقوس گبران در بغل
تماشای گلی کرد آنچنان محو گلستانمک گردید آشیان عندلیبان، چشم حیرانم
چو سایه در ره عشق از قفای خویشتنمبس است خضر ره آواز پای خویشتنم
به گلشن تنگدل چون غنچه زادم، شادمان رفتمندیدم در چمن بوی وفایی، زود از آن رفتم
دلم بهر قفس پرواز میکرد، از چمن رفتمفرو نگرفت در غربت دلم، سوی وطن رفتم
بر نیامد یک نوای غمفزا از خانهامدوش خالی بود جای جغد در ویرانهام
تا نشمرد آزاد، کسی بعد هلاکمزنجیر به گردن بسپارید به خاکم
آن بلبلم که ناله بهر قفس کشمگر غنچه بشکفد، قدم از باغ پس کشم
نپیماید کسی راه حرم، گر من ز پا افتمنداند سجده بت، از برهمن گر جدا افتم
یاد باد آن کز گلی در سینه خاری داشتمبر سر مژگان ز خون دل بهاری داشتم
تو گر بر من کشیدی تیغ، من هم جان فدا کردمبه قدر وسع خود دین محبت را ادا کردم
چه شعلهها زده سر ز آتشی که من دارمهزار نشاه نو زین می کهن دارم