دفتر شعر
۴۶۰ شعر در این دفتر
ما رخت دل ز کعبه به بتخانه بردهایمچون می، ز شیشه راه به پیمانه بردهایم
زخم ناخن کی برآرد مدعای سینهام؟خنجر الماس میباید برای سینهام
اگر نه صید کسی گشته مرغ نامهبرمچرا به خدمت یاران نمیرسد خبرم؟
چند چون ابر بر اطراف گلستان گریم؟حلقه ماتمیان کو، که بر ایشان گریم
چون به سوی تو گشایم در کاشانه چشمخانه چین شود از روی توام خانه چشم
قسمت نگر که نوشم، می از ایاغ مردمسوزد به مجلس ما، شبها چراغ مردم
تا دل بر آتش غم جانانه سوختیماز رشک، جان محرم و بیگانه سوختیم
امشب ز دیده از قدح افزون گریستمتا دل چو شیشه داشت نمی، خون گریستم
خضر اگر آب حیات آورد، خون دانستهامهرچه پیش آمد، ز بخت واژگون دانستهام
بر سر کوی تو عمری شد که ما افتادهایمدست و پا گم کرده و در دست و پا افتادهایم
دیده را در عشق ازین به، مبتلا میخواستیمگریه میکردیم و طوفان از خدا میخواستیم
اگر دور از دلارای خود افتمبه دست طبع خودرای خود افتم
من تیرهدل و نورفشان شعله آهمدارد شب مهتاب ز پی، روز سیاهم
من صید زخمخورده از پا فتادهامرحمی، که بر سپردن جان، دل نهادهام
گمان مبر که ز روی تو دیده بردارمبه روی توست مرا دیده، تا نظر دارم
با یارم و در دفع غم اسباب ندارمدر بحر چو کشتی روم و آب ندارم
کرده تا عشق تو چون نقش قدم پامالمهیچکس نیست که حسرت نخورد بر حالم
کی به غیر از دیدنش اندیشه دیگر کنمچون نظر هرجا شوم گم، سر ز مژگان بر کنم
خون میچکد از دیده ز نظاره داغمتا خون نشود، وا نشود غنچه باغم
دل به تیغ غمزه آن شوخ قاتل بستهامصید قاتلدوستم، بر تیغ ازان دل بستهام
در غمت با گریه شام و سحر خو کردهامروز و شب چون ابر با مژگان تر خو کردهام
از ازل کشته آن طرز نگاه آمدهایمصد گره در دل ازان زلف سیاه آمدهایم
تا آفرین شست تو گوید زبان زخمپیکان زبان خویش کند در دهان زخم
هرگز به بزم وصل، شبی جا نکردهامکز رشک غیر، هجر تمنا نکردهام