دفتر شعر
۴۶۰ شعر در این دفتر
ما جهان را رخ ز آب چشم گریان شستهایملوح دلها را ز وصف نوح و طوفان شستهایم
به خون خوردن جدا زان لعل شکربار میسازمز مژگان خون دل میریزم و ناچار میسازم
من لذت درد تو به درمان نفروشمکفر سر زلف تو به ایمان نفروشم
عمری چو جاهلان پی چون و چرا شدمبستم ز حرف لب، چو به حرف آشنا شدم
دلی از قید آسایش چو عشق آزاد میخواهملبی چون بلبل شوریده پر فریاد میخواهم
سپندوار بر آتش چو اضطراب کنمز سوز دل، جگر شعله را کباب کنم
زبان گداختم و راز عشق سر کردمفتیله را چو فکندم، چراغ برکردم
چو درد عشق تو کرد آشنای خویشتنمغمت چرا نخورد غم برای خویشتنم
در انتظار تو شد عمرها که چشم به راهممپیچ سر ز نیازم، متاب رخ ز گناهم
رخ تو تا شده غایب به صورت از نظرمکمر به دشمنی خواب بسته چشم ترم
دردت به دل رسیده و از دل به داغ هممجلس بود به روی تو گرم و ایاغ هم
گر ز چنگ شحنه هجران امان مییافتماز وصال یار، عمر جاودان مییافتم
تا شد زبان گره چو جرس، بر فغان زدیمگویا برای ناله گره بر زبان زدیم
نهال دوستی را ریشه در خون پرورش دادمبچش نوباوه باغم، ببین چون پرورش دادم
ما حرف سود خویش برای زیان زدیمخرمن چو گل به نیت باد خزان زدیم
دوش بر خاک درت عرض جبین میکردموز جبین درخور آن، سجده گزین میکردم
در خون دل از دیده خونبار نشستیمچون دیده به خون از غم دلدار نشستیم
............................................................ا میکشم
در میان بیخودی، آرامش دل یافتممن ز گرداب محبت، ذوق ساحل یافتم
ز بس که دشمن نظّاره پریشانمچو شمع گشته به یک جای جمع، مژگانم
اگر به عشق نباشد درست، پیمانمبه عهد زلف تو کافر نیم، مسلمانم
از وصل هر گل در چمن، چون غنچه دامان چیدهامجمعیت دل را در آن زلف پریشان چیدهام
چو باد سوی تو آید، ز غیرت آب شومبه یک نسیم، چو نقش قدم خراب شوم
کم خمار بگیرد، اگر شراب شومبرآورد ره روزن، گر آفتاب شوم