دفتر شعر
۴۶۰ شعر در این دفتر
............................................................انهای دارم
حیرانم از افسردگی، در کار و بار خویشتنکو عشق تا آتش زنم، در روزگار خویشتن
مباش غره به عهد قدیم و یار کهنکه هفتهای چو شود، خاربن شود گلبن
شرط بود کفر و دین، هر دو به هم داشتندل به صمد باختن، رو به صنم داشتن
توان غم تو ز جان خراب دزدیدناگر ز شعله توان اضطراب دزدیدن
بیا ای عشق، ننگ عافیت از سرم وا کندلم را طاقت غم ده، سرم را گرم سودا کن
در کوه و دشت، پهن شود تا نشان منای لاله کاش داغ تو بودی ازان من
سینه پیش غم جانانه چه خواهد بودنپیش سیلاب فنا، خانه چه خواهد بودن
تا به کی چون ماه در مشکین نقاب افروختنزلف یک سو کن که بیند آفتاب، افروختن
چرخ چون کشتی رود بر روی آب از چشم منخانه ناموس طوفان شد خراب از چشم من
خموش میکند دلیر تماشای ماه منمن بعد، چشم آینه و دود آه من
من نمیگویم به چشمم نه قدم، یا بر زمینچشم من فرش است هرجا مینهی پا بر زمین
میشود هر دم پریشان زلف بر رخسار اوکز پریشان خاطری یادش دهد هر تار او
مردم ز تیرگی، نفسی بینقاب شوروزم سیاه شد، مدد آفتاب شو
جان چیست کش فدا نکنم از برای تو؟خاکم به سر اگر نکنم جان فدای تو
فتنهای هر لحظه برمیخیزد از مژگان توآسمان از فتنه معزول است در دوران تو
............................................................ون آهسته آهسته
به دل غمی چو نداری، به سینه داغ منهترا که بسته بود در، به ره چراغ منه
خوی تو در جفا شکستهعهدت کمر وفا شکسته
در سینه دل غمین فتادهخود گو چه کنم، چنین فتاده
عاشقی، بر بستر آسودگی پهلو منهتکیه زن بر شعله در گلخن، به گلشن رو منه
شاد باش ای دل که خود را خوب رسوا کردهایچون نکونامی بلایی را ز سر وا کردهای
از تو دلها همه ناشاد و تو هم شاد نهایعالمی از تو خراب است و تو آباد نهای
کشتهای اول به نازم، باز خندان گشتهایمیتوان دانست کز قتلم پشیمان گشتهای