دفتر شعر
۴۶۰ شعر در این دفتر
یار بیپروا و ما را آرزوی دل بسیکار خواهد بود با یاری چنین، مشکل بسی
به نومیدی خوشم، ناکامیام کام است پنداریدلم را بی سرانجامی سرانجام است پنداری
ای عندلیب وصل، همآواز کیستیدمساز ما غم است، تو دمساز کیستی
بهار رفت و نچیدم گل از بر روییگذشت عید و ندیدم هلال ابرویی
ز مو ضعیفترم از غم میان کسیبه هیچ قانعم از حسرت دهان کسی
هزار حیف که در بوستان رعناییشریک نکهت گل شد نسیم هرجایی
چو شمع امشب مرا در محفلش بار است پنداریبه مغز استخوانم شعله در کارست پنداری
به هوای صید یک ره، به گذار ما نیاییتو که صید قدس گیری به شکار ما نیایی
ما چو پروانه نسوزیم به داغ غلطیشمع در محفل ما سوخت دماغ غلطی
از ره به خواهش دل شیدا چه میرویگر عاشقی، به کوی تمنا چه میروی
گر چو شمع آتش برآید از گریبان کسیبه که باشد گردنش بی طوق فرمان کسی
نخیزد از دل مرغان باغ، افغانیکه ناخنی نزند بر دل پریشانی
تا چند از پی دل شیدا رود کسیدنبال او نکوست که تنها رود کسی
تاوان قتل صید زبون نیست بر کسیمنت برای قطره خون نیست بر کسی
سرم شد باز گرم از مژده بیجای سوداییبه غم دل را بشارت ده، که عاشق میشوم جایی
من و تا روز، هر شب در فراق چشم میگونیبه دل پیکان پر زهری، به لب پیمانه خونی
نوشم ز بس چو باده، ز پیمانه، دوستیجوشد چو خونم از دل دیوانه، دوستی
چند جفا شیوه و عادت کنی؟وقت نیامد که مروت کنی؟
آرزوی ما کند با مدعا بیگانگیعشق را باشد نصیب از آشنا بیگانگی
نماند در بدنم جان ز جستجوی گلیمگر نسیم کند زندهام به بوی گلی
چنان افتادهام از کار، بهر لاله رخساریکه غیر از دیدن رویش نمیآید ز من کاری
نکردم از سر کویت به هیچ گلشن رویبود خلاف مروت که پوشی از من روی
دل ز بیداد تو رو کرد به آبادانیدر نظر، برگ گل و لاله کند پیکانی
میکنم در بوستان با عندلیبان شیونیورنه گل را کی پسند افتد نوای چون منی