دفتر شعر
۴۶۰ شعر در این دفتر
روحالقدس ار دیده گشاید به جمالتایمن ننشیند ز فریب خط و خالت
نیست نومیدی گر از حد انتظار ما گذشتناقه مجنون نه روزی از همین صحرا گذشت؟
پیوسته فکر وصل بتان پیشه من استکوتاهتر ز فکر من اندیشه من است
بیگانهای اگر نه به جانانه آشناسترشکم چرا به صد غم بیگانه آشناست
جز خیال تو مرا در سر سودایی نیستخون شود دل اگر از عشق تو شیدایی نیست
کس چه داند از چه در دل آه شبگیرم شکستنامهای بر پر نبستم در کمان تیرم شکست
تبخاله خون بر لبم از سوز درون استدر چشم ترم هر مژه فواره خون است
از شیشه نه می در دل مخمور فرو ریختانوار تجلیست که بر طور فرو ریخت
با شمع چو پروانه به محفل نتوان رفتهرجا که رود دل ز پی دل نتوان رفت
هرگهم در دل خیال آن قد موزون نشستدر جگر صد ناوک غیرت مرا افزون نشست
منم که نور خرد در چراغ من غلط استبجز هوای جنون در دماغ من غلط است
بر جرعهنوش عشق، بجز خون حلال نیستزان رو به دل ز خوردن خونم ملال نیست
گرم قتلم آمد آن شوخ و به استغنا گذشتآتش از خس نگذرد هرگز چنین کز ما گذشت
می دید رویت آینه و دیده برنداشتخشنود شد دلم که ز مهرت خبر نداشت
از ضعف، نالهام به سراغ اثر نرفتبیمار ماندم و به مسیحا خبر نرفت
هرچند در میانه اخوان تمیز نیستداند خرد که مصر سخن بی عزیز نیست
صوت بلبل را شنیدم ناله زاری نداشتآسمان در نُه قفس چون من گرفتاری نداشت
ما را ز دست جور تو پای گریز نیستراحت، نصیب دیده خونابه ریز نیست
رهزدن درخانه کار چشم فتّان بوده استناوک در کیش صیدانداز، مژگان بوده است
کرده بیهوشم خیال آن دو چشم میپرستهمتی ای بادهپیمایان که کارم شد ز دست
دستم ز جام عکس می لالهگون گرفتگل چیدم آنقدر که کفم رنگ خون گرفت
مرا به ناله شد آن سرو سیمتن باعثچنان که بلبل شوریده را چمن باعث
خواهد دل من شربت دیدار و دگر هیچاین است علاج دل بیمار و دگر هیچ
نظر بر آینه خوبان چو بینقاب کنندز شوق، آینه را مضطرب چو آب کنند