دفتر شعر
۶۵۱ شعر در این دفتر
آنها که خرید عشقشان از خامیپنهان ز نظر، کنند بیآرامی
زین هستی موهوم، جدا باش دمیبا حقطلبان همآشنا باش دمی
سوز جگرم نمیبرد درمانیکی گرمی عشق را بود پایانی؟
حیرتزده را چه غم ز سرگردانیاز بیبرگی چه باک و بیسامانی
در شعر شوی گر انوری را ثانیتحسین تو کس نمیکند تا دانی
خوش در پی عقل و هوش افراختنیهموراه به فکر خام پرداختنی
رمزیست حدیث عشق، دریافتنیاین رشته نیامد ز ازل، تافتنی
شد نغمه، وبال از فغانم بر نیمیسوزد ازین واسطه جانم بر نی
در بام شریعتی، دگر پر نزنیخاک در علمی، در دیگر نزنی
ای دل، می تجرید تمنا نکنیبیپروایی، مباد پروا نکنی
با فقر و فنا، چون فقرا سر چه کنی؟از باده تقلید، گلو تر چه کنی؟
ای پنجهقوی شکار لاغر چه کنیاز ذلت نفس، خاک بر سر چه کنی
تقریر ز حالی که نداری چه کنیآهنگ خیالی که نداری چه کنی
هر نیک و بدی که میکنی، میبینیپیوسته گل تلافیاش میچینی
هر نقش که بر سپهر اعلا بینیهر چیز به دنیا و به عقبی بینی
زنهار به فکر خواهش از جا نرویغافل نشوی ز سهو و عمدا نروی
گاهی نخود سبزی هر دیگ شویگه در ته جوی این و آن ریگ شوی
گر سوخته آتش بی دود شویهرچند زیانی، همه سر سود شوی
تا کی مشغول عالم خاک شویوز بود و نبود شاد و غمناک شوی
گیرم ز مقربان درگاه شویوز معتکفان درگه شاه شوی
با حرص و هوا، کی بود روزبهی؟محفوظ نگردی، از هوا تا نرهی
هرچند که دارد آسمان مهر و مهیاز جای درآردش ز چشمت نگهی
از کس نبود هراس در تنهاییامن است دلم ز پاس در تنهایی
ای قد تو سرو چمن دلجوییروی تو گل گلشن نیکورویی