دفتر شعر
۶۵۱ شعر در این دفتر
ای عشق، تو ما را به جهان میارزیدشمن رویی و دوستی میورزی
شمعی تو، ولی ز انجمن پرهیزیجانی و ز صحبت بدن پرهیزی
تجرید گزین تا به نوایی برسیبگسل ز تعلق که به جایی برسی
بر آسایش، مدار ننهاد کسیبی رنج، قدم به کار ننهاد کسی
خرسند بود چند به نام از تو کسیبخرام، که نگرفته خرام از تو کسی؟
نی عزت و اعتبار ماند به کسینی خواری و انکسار ماند به کسی
در وحدت ذات، گفته گوهرپاشیرمزی که بود فاشتر از هر فاشی:
گر از یاری، مدام از خود باشیور زان خودی، به نام از خود باشی
ای جان چه شود که مونس تن باشیوی گل چه بود که زیب گلشن باشی
در پرده به هر دل آشنا میباشیاز ما پنهان در بر ما میباشی
بی شعله، چو باده خود به خود میجوشیغفلت به تو داده داروی بیهوشی
یابی چو ز اهل فضل، شخصی عاصینیکو نبود به فضل بیاخلاصی
محروم ز وصل یار بودن تا کینومید و امیدوار بودن تا کی
در ملک وجود، خوار بودن تا کی؟بیهوده درین دیار بودن تا کی؟
روزن متعددست و مهتاب یکیبیداردلان شوند در خواب یکی
از مردم حال، اهل حال است یکیزین قوم، نشان ده کمال است یکی
بیفیضان را چه باک از بیبرگی؟فیّاض شود هلاک از بیبرگی
عاشق نشود هلاک از بیبرگیکی نخل فتد به خاک از بیبرگی؟
گر بتوانی، به نفس خود کن جدلیسلطانی راست فقر، نعمالبدلی
آن رند که در مثل ندارد بدلیدی گفت برای اهل عرفان مثلی
از عشق که نیست در جهانش بدلیصد فرد چو غنچه است در هر بغلی
آن کز ازلش آمده فطرت عالیکی شکوه به گردون برد از بدحالی
بی فیض ازل رتبه نگردد عالیاین حال درین محیط باشد حالی
بی ساغر عیش، مردم از بیحالیگویند حریفان که چرا مینالی