دفتر شعر
۶۵۱ شعر در این دفتر
ای آن که کمر به جستن حق بستیزین هستی موهوم چو رستی، رستی
بگذار حدیث جزو و کل در مستیآسان نتوان رفت ز پل در مستی
ای عشق جدا ز وصل یارم کشتیناخورده می از رنج خمارم کشتی
رنجورم و خستهدل، طبیبان مددی!غربت شده دشمنم، حبیبان مددی!
از دوری خود، بی پر و بالم کردیدانسته گرفتار ملالم کردی
خشنود به مژده وصالم کردیناآمده، مشتاق جمالم کردی
ناصح به نصیحت چه پی ما گردی؟آن به، که ازین راه غلط واگردی
خواهی که معزز و مکرم گردیآن کن که به راز فقر محرم گردی
بد نیز مباش اگر نه خود به گردیچون نگذازی تن از چه فربه گردی؟
چون باصره در عشق مجازی ماندیچون ناطقه در زباندرازی ماندی
گر زان که خرد بیخودی افزا بودیکیفیت عشق او هم از ما بودی
گر دونان را دست عطا میبودیوین فرض محال هم روا میبودی
ای دل، ستم و جفای مردم دیدی؟در آینهات صفای مردم دیدی؟
با آن که خبر ز حال زارم داریسویم نگذاری قدم از پرکاری
ای غم نتوان گرفت هر دم یاریچون شعله مباش گرم با هر خاری
گر شعر نگویم نه ز شعرم عاریدارم سخنی گوش به من گر داری
از عالم اگر عمل نیاید باریعبرت گیرند خلق ازو بسیاری
از عشق بگو مقالهای گر داریدر دل مگذار نالهای گر داری
در دست، ز صلح کل پشیزی داریبیچیز، به خود گمان چیزی داری
ای عشق، چه بر سرم ز افسون آریهر رنگ بری دلم، دگر گون آری
این ره که تو سر کردهای از مغروریمشکل که نجات بخشدت از دوری
پُر پیش فتادهای، قفایی نخوریپای غلط از چون و چرایی نخوری
خواهم که به دل، چو عشق، مسکن گیریچون روح، مرا قرار در تن گیری
هرچند نباشد خبرت از رازیگوشی بگشا چو کوک گردد سازی