دفتر شعر
۶۵۱ شعر در این دفتر
بر روی تو چرخ دست رد ننهادهیک، بر نگرفتهست، که صد ننهاده
حیرت، تپش از جام خرابم بردهآرام غم تو پیچ و تابم برده
هستی چمن جان و چمن در پردهزین بیش نگوییم سخن در پرده
عشقت که به شعله راه پروانه زدهاول آتش در من دیوانه زده
عشقت ره دیوانه و فرزانه زدهاین برق بر آشنا و بیگانه زده
کی دل شود از هوای خود شرمندهیا نفس ز مدعای خود شرمنده
فریاد ز دست صبر نافرمودهچون شمع ز گریه شد تنم فرسوده
ای همچو خرد در همه فن سنجیدهنام تو کس از من به بدی نشنیده
در غربتم استخوان چو نی نالیدهکاهیده نشاط و محنتم بالیده
در عشق، چه دلهاست کباب از شعلهسرگرمی عشق برده تاب از شعله
هرگز نشدم جرعهکش از جام گلهدر زیر لبم شکست پیغام گله
از خلق جهان، چه نیک و بد، یک قلمهحق در دنیا برآورد کار همه
ای ذکر تو مقصود ز گفتار همهدرد تو دوای دل بیمار همه
شادم به دل خراب در ویرانهمجنونشدن است باب در ویرانه
دیوانه رهد ز رنج در ویرانهجغدست ترانهسنج در ویرانه
از گردش و سیر فلک حادثهزایماندهست هنوز دورهای چند به جای
ای تازه نهال سایهپرور بازآیشهباز من از صید کبوتر بازآی
ای مرکز نه سپهر اعظم بازآیای روشنی دیده عالم بازآی
همت طلبی، به تربت مجنون آیبا دیده نمناک و دل پرخون آی
ای جان و جهان، جهان و جان همهاییار همهای و مهربان همهای
ای عشق، حیات جاودان همهایای عقل چه گویمت، زبان همهای
ای دوست چرا در دل دیوانه نه ایبیگانه چه خوانمت، که بیگانه نه ای
عشق آن تو شد، تواش کجا میطلبیبا توست ازین و آن چرا میطلبی
هرگز نشدم کامور از مطلوبیاین صبر کجاست کار هر ایوبی