دفتر شعر
۶۵۱ شعر در این دفتر
باشد ز تو دوستتر به تو چرخ برینداری تو گمان که دشمن توست یقین
زلفی شده قید من، نه زنجیرست ایندر دل مژهای خلیده کی تیرست این
هر فعل که از تو در شمارست، ببینگردون به تلافیاش سوارست، ببین
عمری ز پی دوست نمودم تک و دوعقلم به هزار جانب انداخت جلو
اوراد من است داستان غم توپیداست ز چهرهام نشان غم تو
زاهد، تا چند زرق و خودکامی تو؟داغ است سراپا دلم از خامی تو
در بزم شهود، ذکر میگویی توبا کعبه به راه کعبه میپویی تو
گر دلشدهای، جان غماندوزت کو؟در دیده نگاه حسرتافروزت کو؟
در بزم جهان، شمع شبافروزی کو؟در هفت فلک، اختر فیروزی کو؟
ای عمر به رفتن چه شتاب است بگوبی وجه چه رنجش و عتاب است بگو
ای بیجگر، آواز کمانم مشنویک حرف به کوی صد زبانم مشنو
بر ماه کنم گر ز سر شوق، نگاهبر کس نفتد ز سرکشی پرتو ماه
قدسی تا کی آه کشم از دل، آهبر حال دلم سینه ریش است گواه
بیبرگان را به صد هنر، بی زر و جاهگردون نشمارد گلشان را به گیاه
مشتاق جمال را چه بیگاه و چه گاهپیوسته بود بر مژه، چون شمع، نگاه
کرد از ره راست چون رسولت آگاهاین ره مگذار و عیش کن خاطرخواه
جز گفت و شنود زینت هوش مخواهبحر گوهر، از سکوت، خس پوش مخواه
در دهر ز هر انجمنی خلوت بهچون مردم دیده، مرد در عزلت به
دل از سر کوی یار برخاسته بهزان آینه، این غبار برخاسته به
هر ذره غمت ز عالمی شادی بهویرانشده تو از هر آبادی به
با مردم روزگار، کمجوشی بهگر هوش تو اند خلق، بیهوشی به
آن کز پی عارفان دین برگشتهپیوسته چو پرگار رود سرگشته
چون مهرش اگر بود سپر در پنجهور پنجه کند چو پنجهور در پنجه
آوازه من به هند و روم افتادهمن خود به کدام مرز و بوم افتاده