دفتر شعر
۶۵۱ شعر در این دفتر
جایی که بود پای محبت به میانعاشق نبود بر دل معشوق گران
بیواسطه در مجلس ابنای زمانروشن نشود چراغ ازین سختدلان
زنهار مرو به گله خاموشانمگذر ز سخن چو پله خاموشان
شاهنشهی است خدمت درویشانبس مغتنم است صحبت درویشان
عقل آمد و دل در اضطراب است همانبی عشق، خردمند خراب است همان
ای باخبر از حقیقت کون و مکانکشاف دقایق معانی و بیان
آن صفحه که بایدش سراپا شستنبر میل تو بسته، شستن و ناشستن
تا کی دنبال نفس سرکش رفتندل صاف و پی باده بیغش رفتن
ای نفس، بس است این همه عصیانکردنچون هیچ پشیمان نشوی از کردن
تا کی سخن معرفت انشا کردن؟وز چهره راز، پرده بالا کردن
آزرده چو خاطرت ز با ما بودناولی باشد ز بودنم، نابودن
در عشق تو دل به شرم خواهد بودنسختی منما که نرم خواهد بودن
از نامه رسی پیش، چه خواهد بودنآری خبر خویش، چه خواهد بودن
دلگیر مشو ز شهر یا ده بودندر کسب هنر پی که و مه بودن
چون غنچه خراب گردم از خندیدنپژمردگیام چو گل بود در چیدن
از کس نبود کدورتم در باطندارم ز ازل چو لولوی تر باطن
ای نفس، به بندگی سری پیدا کنورد شب و ذکر سحری پیدا کن
از عشق حقیقی، اثری پیدا کنزین بحر مجازی، گذری پیدا کن
چون باد بگرد و گلشنی پیدا کننزدیک چمن، نشیمنی پیدا کن
از خلق جهان، کنارهای ساز وطنهنگام طلب مباش چون اهل ز من
شد شهره شهر بادهپیمایی منمستم من و عالمی تماشایی من
گر عارض دلبرم بود گندمگونرمزیست، برآید آن، شوم راهنمون
از دل نرود آه غمآلود برونکو زخم خدنگی که رود زود برون؟
هرچند جهد برق حوادث ز کمینیا فتنه کشد ز هر طرف خنجر کین