دفتر شعر
۶۵۱ شعر در این دفتر
با آن که گذشت در نقاب از نظرمگویی که فتاد آفتاب از نظرم
در وصل تو دیده بر زمین میدوزمدر باغم و از حسرت گل میسوزم
از خاک درت گر چو صبا برخیزمیا رب به کجا فتم، کجا برخیزم
شبها که ز هجر، آب گردد نفسموز آتش دل، کباب گردد نفسم
گردون زند از کین تو هر صبحی دمروزی کند از عمر تو هر شامی کم
در عشق به آن بهانه جو نزدیکموصلش دارد به خود نکو نزدیکم
چون آینه، گر به سادهلوحی مثلماین بس بود از سادهدلی ماحصلم
خود کرد به لطف اگرچه اول راممزود از نظر افکند بت خودکامم
هرچند نواسنج قدیم چمنمیا تازه به معنی و به صورت کهنم
گفتی که لب آلوده به می چند کنمگر می نبود، دل به چه خرسند کنم؟
از خوف، گهی خاطر خود ریش کنمگه تکیه به عفو بخششاندیش کنم
از حق، طلب دل حقاندیش کنمهرچند کزان حیرت خود بیش کنم
خواهم ز گذشتهها روایت نکنموز محنت آینده شکایت نکنم
قدسی هوس کامپرستی نکنملب بر لب خم چو خشت و مستی نکنم
هر روز، سرشک چشم طوفانزایمبندد به سلاسل تموّج، پایم
قدسی من و بخت اگرچه توام بودیموز روز ازل جدا ز هم کم بودیم
دل پیش تو ای دلبر کاشی داریمدر بزم تو جای بر حواشی داریم
تا یار شدی به رغم من با دشمنشد کشته چراغ دلم ای عهدشکن
الفاظ لباس است و معانی چو بدنزنهار که هرگاه شوی گرم سخن
تا راز دلت ز دل نیاید به زباناز خلق، بد و نیک تو باشد پنهان
در باب وجودت ای خداوند جهانهر طایفه گفته صد دلیل و برهان
تا هست به جا دایره کون و مکانخالی نبود ز نور حق هیچ زمان
بی راهبری که سوزدش بهر تو جانافروختن شمع محبت نتوان
هرچند که رحمت است کار رحمانعلت نشود عفو برای عصیان