دفتر شعر
۶۵۱ شعر در این دفتر
زد قافلهسالار، پی کوچ، دهلتو گرم به خوردن می و چیدن گل
چنندان که زند طعنه طعنش بر دلاز باطن درویش بود خواجه بحل
هنگامه اهل وجد میباید و حالتا مرد برد راه به معنی ز خیال
از گل نگرفتهام سراغ از ته دلوز می نرساندهام دماغ از ته دل
پرهیز کن از راهنمایان فضولتا بر در دوست، بهره یابی ز قبول
آن کس که کند معرفت حق تحصیلعرفان خدا نیفتدش در تعطیل
از بس که فسرد از نفس سرد، تنمدر پیراهن، چو مردهای در کفنم
از مهره گردون نکشید آن که ستمذکرش به زبان میار و وصفش به رقم
هر کثرت و وحدت که دهد دست به همدر عالم عشق، باشد از یک عالم
فارغ شدهام ز ننگ و آسوده ز نامچون من نگرفته کس ز رسوایی کام
مگذار کُمیت فهم را سست لجامکز منزل خویش بگذری چندین گام
از مژده خویش پیشتر نه دو سه گامبشتاب که خرسند نگردم به پیام
از گریه نکرد ضعف در دیده مقاموز درد نشد نظاره بر دیده حرام
چندی ز خرد، پختگی اندوختهامچندی چو شرر، سوختن آموختهام
هر دم نتوان کرد به جامی مستمیک جرعه خراب داردم تا هستم
چون صید اگر به دام صیاد افتمزان به، که به چنگ خاطر شاد افتم
زان روز که از مادر گیتی زادمیک لحظه نرفته حسن و عشق از یادم
آن شوخ که دل به جلوه او دادماز شوخی، داد خانمان بر بادم
هر سو که مهیای سفر میگردمقدسی صفت از بهر ضرر میگردم
یک چند به فسق و معصیت یار شدمدر کعبه، ترانهسنج زنّار شدم
در عشق، به جز زیان ندارد سودماز تیرگی اختر خود خشنودم
نی شکر ز جان، نه شکوه از تن دارمکام دو جهان، در دو جهان من دارم
با عشق، ز دل نهفته رازی دارمپنهان ز نظر، دیده بازی دارم
از مرغ چمن، به گل سزاوارترمبر شعله، ز پروانه گرفتارترم