دفتر شعر
۶۵۱ شعر در این دفتر
در سینه تنگ من وطن ساخت غمشدر ملک دلم علم برافراخت غمش
آن را که بود رگی ز غیرت به تنشباید نبود به جز توکل سخنش
ای فیض ازل با نفست دوشادوشاز غیب، تمنای دلت کرده سروش
دارد به من اتحاد، یار از من بیشاو را بینم، آینه گر دارم پیش
با آن که زدی بر جگرم صد جا نیشوز درد، دلم را چو جگر کردی ریش
صبحم، نیم از شکفته طبعی درویشدریایم و جلوه میدهم موج ز خویش
از فیض جنون، عقل برد کار ز پیشگو ضبط جنون کن خرد دوراندیش
گردون که ز هم نمیفتد اجزایشکو سیل عدم که بر کند از جایش؟
عشق ارچه بود ز بود، نابودش بیشآخر باشد ز عقل، بهبودش بیش
هست از بن هر موی، مرا بر تن خویشدشمنکدهای به زیر پیراهن خویش
دارم به دو دست خویش دایم تن خویشآویختهام چو خار در دامن خویش
خون شد دلم از شنیدن نام وداعجان رفت به باد غم ز پیغام وداع
پیدا بود از اشک فروهشته شمعکز تخم شرر چه بر دهد کشته شمع
بی گریه، بود دیده چو بی باده ایاغاز شبنم خون تازه نماید گل داغ
زنهار دم سرد مده سر به چراغبد میسوزد فتیله تر به چراغ
از ماه، چه نور چشم داری در میغ؟بالقوه چو بالفعل نگردید دریغ
ای عمر گرامی به ریا کرده تلفدل را خبر از ذکر نه و سبحه به کف
ای باطن تو چو ظاهر آینه صافاز قاف گرفته نور مهرت تا قاف
خوش نیست حقیقت و مجاز از هم پاکاین هردو به هم خوشند تا وقت هلاک
بس تجربه کردیم درین عالم خاکنیکان، نیکی کنند تا وقت هلاک
آن را که رسد کدورتی از افلاکگر مصدر فیض است، ندارد زان باک
تا این کهن آسیا نکردهست درنگاز جود، شود فیضرسان کی دلتنگ؟
آید دل صافطینتان زود به چنگکی نرم شود به سعی اندک دل تنگ
بی روی تو زد غبار در چشمم چنگچشمم نه ز درد و گریه برکرد این رنگ